فساعة مكروهى ديگر رساند ، كه ناگاه آواز پاى مردمان و گفت و گوى تركان شنيدم « 1 » ، ترسيدم . گفتند : اسحاق بن ابراهيم الطاهرى آمد « 2 » ، و ( او در آن وقت ) « 3 » صاحب شرط بود ، تصور كردم « 4 » كه براى تعذيب و شكنجهء من مىآيد ، و از غايت جزع عقل از من برفت ، و هنوز در آن تحير بودم كه مرا ( در بند با آن ) « 5 » ( جامههاى شوخگن ) « 6 » برگرفتند و به نزديك او بردند . من از كمال « 7 » خوف و استشعار [ ى ] « 8 » كه داشتم مدهوش گشته بودم « 9 » ، و چون « 10 » مردهاى بودم « 11 » . چون چشم اسحاق بر من افتاد تبسمى بكرد ( و خوف من كمتر « 12 » شد . بعد از آن روى به من كرد ) « 13 » و گفت : بغا مرا « 14 » فرستاده است و « 15 » مىگويد : برادرم ابو العباس - يعنى ابن طاهر - به من چيزى نوشته « 16 » است و ترا شفاعت كرده « 17 » ؛ شفاعت او را « 18 » ( قبول كردم ) « 19 » و ترا اطلاق كردم و ضياع و اسباب با تو فرمودم . گفت « 20 » : ( برو به سلامت با خانهء خويش ) « 21 » . ( و بفرمود تا ) « 22 » بند از من برگرفتند . و من از غايت فرح بگريستم و آن شب با خانهء خود « 23 » رفتم و بامداد به نزديك اسحاق رفتم تا
هامش
( 1 ) - مجا ، ت : شنودم
( 2 ) - مجا : مىآيد . ت : كه مىآيد
( 3 ) - مجا : در آن وقت او
( 4 ) - ت و م : با خود گفتم و تصور كردم
( 5 ) - مجا : با بند و آن
( 6 ) - ت : جامها در نهايت سوختگى . م : جامها در نهايت شوخگنى . چاپى : جامها در نهايت شوخى
( 7 ) - مجا : غايت
( 8 ) - ازت و م افزوده شد
( 9 ) - ت : گشتم
( 10 ) - مجا : همچون
( 11 ) - مجا : ندارد
( 12 ) - مجا ، من : قدرى كمتر
( 13 ) - ت : ندارد
( 14 ) - اساس : بغامى . مجا : پيغام . ت : لعامرا . م : نعامى مرا . چاپى : بغاء
( 15 ) - ت : ندارد .
( 16 ) - مجا : نبشته
( 17 ) - مجا : افزوده : و جنس او شفيعى ممكن نيست . ت ، م و چاپى : و رد جنس او شفيعى ممكن نيست
( 18 ) - ت : ندارد
( 19 ) - ت و م : مقبول داشتم
( 20 ) - مجا ، ت : ندارد
( 21 ) - مجا : برو با خانهء خود به سلامت
( 22 ) - مجا : بعد از آن
( 23 ) - ت : ندارد