فلان « 1 » نيستى « 2 » ؟ گفت : بندهء ( توام اى خداوند ) « 3 » . گفتم : سبب « 4 » چيست كه در « 5 » مدت نزديك پير شدهاى و قير موى را شير « 6 » گردانيدهاى « 7 » و مشك عارض به كافور بدل كرده ، و اين چه لباسى « 8 » است كه پوشيدهاى و چه قاعده - اى است كه نهادهاى ؟ گفت : به جان امان فرماى تا در انبساط آن مفتوح گردانم « 9 » به شرطى كه چون معلوم شود مكتوم ماند « 10 » و كتمان و امان در اين صورت توأمان باشند « 11 » . او را امان دادم « 12 » و كتمان شرط كردم . گفت :
رسم آن باشد در سراى خليفه كه « 13 » هر روز مهترى از فراشان و جماعتى كه در عرافت « 14 » او باشند به نوبت در سراهاى حرم روند و مشكهاى آب ببرند و خيشها تر « 15 » كنند . يك روز نوبت به من رسيد و من مخمور بودم و بدان سبب رنجور . در سراى فلان حظيه « 16 » از حظيههاى « 17 » امير المؤمنين رفتم با ياران خويش ، و مشكهاى آب در آوردند ؛ و من از سختى آن « 18 » خمار مشك خويش بر « 19 » خيش بردم « 20 » و در خون خويش سعى كردم و در باد آهنجى « 21 » در پس خيشى بخفتم و ايشان را گفتم : چون شما اين آبها بر خيشها ( زنيد بيرون رويد و يك بار ديگر بياريد و چون كار تمام شود ) « 22 » مرا بيدار كنيد تا با يكديگر « 23 » بيرون رويم « 24 » . ( و در پس آن خيش در
هامش
( 1 ) - ت : فلانى
( 2 ) - ت : نيست
( 3 ) - ت : تستم
( 4 ) - مجا ، ت : ندارد
( 5 ) - مجا ، ت ، م : درين
( 6 ) - ت : سپيد
( 7 ) - مجا ، ت : گردانيده
( 8 ) - مجا : لباس
( 9 ) - مجا : افزوده و درد دل شرح دهم . ت : و درد دل مشروح گردانم
( 10 ) - مجا ، ت : باشد
( 11 ) - مجا ، ت : باشد
( 12 ) - ت : دادهام
( 13 ) - ت : ندارد
( 14 ) - ت : عواقب
( 15 ) - ت : بر
( 16 ) - اساس و ت : خطيه
( 17 ) - اساس و ت : خطيههاى
( 18 ) - مجا : ندارد
( 19 ) - مجا : ندارد
( 20 ) - مجا : زدم
( 21 ) - مجا : باد آهنج
( 22 ) - مجا : ندارد
( 23 ) - مجا : با هم . ت : بيكجا
( 24 ) - مجا ، ت : شويم .