يا رب منم اين كزان « 1 » غمان رسته شدم * وز حادثهء چنين به جان رسته شدم
زين بيش در اين رسته نبينند مرا * شكر ايزد را كزين ميان رسته شدم
و در آن باد آهنج كه آتش مشتعل « 2 » گشته بود و آب حسرت از ديد گشاده شده « 3 » و نزديك بود كه خاكسار تمام گردم نذر كرده بودم كه اگر خالق مرا از اين ورطه خلاصى « 4 » دهد ( هرگز « 5 » خدمت هيچ مخلوق نكنم ) « 6 » و هرگز شراب عقل دزد خرد « 7 » رباى فتنهانگيز غفلت افزاى « 8 » ننوشم و ديگر لباس خدمتكارى « 9 » نپوشم . و چون ( خداى - تعالى ) « 10 » - از آن ورطه خلاص داد به نذر وفا كردم و از درگاه خليفه روى به خدمت خدا « 11 » آوردم ، و تا از آن بلا رستهام در رسته دكانى گرفتهام « 12 » و سوداى محال حرص از دماغ بيرون كرده و متاع كاسد عافيت را كه در اين روزگار ( كس نمىخرد ) « 13 » خريدار گشته .
فصل « 14 » - و در اين حكايت موضع اعتبار چند جاى است :
يكى - آنكه ( مرد بايد « 15 » ) كه دايما خاطر خويش « 16 » را از انديشههاى
هامش
( 1 ) - مجا ، ت : كزين . چاپى : كه از
( 2 ) - مجا : مشتغل . ت : مستغل
( 3 ) - مجا ، ت : ندارد
( 4 ) - مجا ، ت : خلاص
( 5 ) - ت : ندارد
( 6 ) - مجا : هيچ مخلوق را خدمت نكنم
( 7 ) - ت : در دخر
( 8 ) - مجا :
غفلت فزاى
( 9 ) - ت افزوده : و جامهء خدمتكاران
( 10 ) - مجا :
ندارد . ت : خدا
( 11 ) - مجا : خداى
( 12 ) - مجا افزوده : و با ديگر خسان بازارى بازارى شده . ت : و با ديگر حسان بازارى نباشم . م : و تا ديگر بازارى نباشم بازارى شده
( 13 ) - مجا : كس مخر كس ميا است . ت : كس مخر كس مبات : م و چاپى : كس مخر كس مياب
( 14 ) - مجا : ندارد
( 15 ) - مجا :
مىبايد
( 16 ) - ت : خود