و يكى از ايشان برفت و باز آمد و مرا گفت : بيا « 1 » . و چون با او « 2 » روان شدم گفت : خوش دل و مطمئن باش كه ترا هيچ باكى « 3 » نيست و وزير يعنى « 4 » ابن الفرات « 5 » در حق تو سخن گفت ( و ترا به دو تسليم كردند « 6 » ) . و طيلسان و موزه و عمامهام « 7 » بياوردند . بپوشيدم « 8 » و مرا به سراى ابن الفرات « 9 » بردند كه ( در دار الخلافه ) « 10 » به دو موسوم بود . چون « 11 » مرا بديد روى به من آورد و عظم « 12 » جنايت و بزرگى « 13 » گناه من « 14 » با من تقرير كردن گرفت و من بدان اعتراف و اقرار مىكردم و اعتذار و استقالت « 15 » مىنمودم . بعد از آن گفت : امير المؤمنين خون تو به من بخشيد و گناه ترا به صد هزار دينار از او بخريدم . گفتم : ايها الوزير و اللّه كه هرگز بعضى از اين خود را جمع نديدهام . مرا به چشم اشارت كرد كه « 16 » خاموش باش ، و هر كس نيز « 17 » كه حاضر بودند به اشارت « 18 » مرا معلوم گردانيدند كه مصلحت من در « 19 » قبول آن مال است و خلاص من در آن صبر است . گفتم : هرچه وزير فرمايد خدمت كنم و منت دارم . گفت : او را با سراى من بريد . و چون مرا به « 20 » سراى او بردند ، فرمود « 21 » كه « 22 » به حمامش « 23 » ببريد « 24 » . و مطعم و ملبس و مجلس بر من فراخ گردانيدند و مرفه و آسوده گشتم . و « 25 » چون در آينه نگاه
هامش
( 1 ) - مجا : ندارد
( 2 ) - ت : وى
( 3 ) - مجا ، ت ، م : باك
( 4 ) - مجا : ندارد
( 5 ) - مج و مجا : ابو الفرات
( 6 ) - اساس : ندارد
( 7 ) - ت : و عمامه و موزهام
( 8 ) - مجا : و بپوشيدند
( 9 ) - مجا : ابو الفرات
( 10 ) - اساس و مجا : دربار الخلافه . م و چاپى : دار الخلافه
( 11 ) - ت : و چون
( 12 ) - مجا : عظيم
( 13 ) - مجا : بندگى
( 14 ) - مجا : ندارد . ت :
در حق من
( 15 ) - چاپى : اشتغال
( 16 ) - ت : گفت كه
( 17 ) - مجا : ندارد
( 18 ) - ت : به رمز و اشارت . چاپى : به اشارت و رمز
( 19 ) - ت : ندارد
( 20 ) - ت : با
( 21 ) - ت : مرا فرمود
( 22 ) - ت : تا
( 23 ) - ت : حمام
( 24 ) - مجا بريد . ت : بردند
( 25 ) - مجا : ندارد