وصيت مىكرديم ، و خوف آن بود كه ساعة فساعة ما را هلاك كنند . و من جوان بودم چنان كه پارهاى « 1 » موى در سر و محاسن من سپيد « 2 » نبود . يك شب هر سه با هم سخن مىگفتيم كه « 3 » ناگه « 4 » آواز قفل گشادن شنيديم « 5 » و بترسيديم ، و چون نظر كرديم « 6 » در خانهء محمد بن داود بگشادند و او را بيرون آوردند و بخوابانيدند « 7 » تا سرش ببرند « 8 » . گفت : نفس خويش « 9 » به صد هزار دينار باز مىخرم . به سخن او هيچ « 10 » التفات نكردند و سرش « 11 » چون سر « 12 » گوسفند ببريدند و با خود ببردند و تنش را « 13 » در چاهى انداختند ( كه در آن موضع بود ) « 14 » و درها ببستند و بازگشتند ، و من يقين كردم « 15 » كه مرا بكشند « 16 » ؛ و از راه يقين روى به نماز و دعا آوردم و پناه با حضرت ( حق تعالى « 17 » ) دادم . هنوز يك دو ساعت بيش نگذشته بود كه ديگر بار آواز قفل گشادن شنيدم « 18 » و از خوف « 19 » به بند خرسند « 20 » گشتم و از گشايش نوميد گشتم « 21 » . و چون معاودت مثنى شد « 22 » ابو المثنى را بيرون آوردند و گفتند « 23 » كه « 24 » امير المؤمنين مىگويد : يا عدو اللّه « 25 » نكث « 26 » بيعت و خلع طاعت من
هامش
( 1 ) - مجا : يك . ت : تا ده . م : تار
( 2 ) - ت : سفيد
( 3 ) - مجا :
ندارد
( 4 ) - مجا ، ت : ناگاه
( 5 ) - مجا ، ت : شنوديم
( 6 ) - مجا ، ت : بنگريستيم
( 7 ) - ت : بخوانيدند
( 8 ) - ت افزوده :
و تنش را در چاهى اندازند
( 9 ) - مجا : خود . ت : خويش را
( 10 ) - مجا ، ت : ندارد
( 11 ) - ت : و سرش را
( 12 ) - مجا : ندارد .
( 13 ) - مجا : ندارد
( 14 ) - مجا : ندارد
( 15 ) - اساس : شدم . مجا :
گشتم . ( ا ز ت و م )
( 16 ) - مجا : بكشد
( 17 ) - مجا ، ت : خدا . م : خداوند
( 18 ) - مجا ، ت : شنودم
( 19 ) - ت ، م افزوده : آن گشادن
( 20 ) - مجا :
خورسند
( 21 ) - مجا ، ت : شدم
( 22 ) - ت : ندارد
( 23 ) - مجا :
ندارد
( 24 ) - مجا ، ت : ندارد
( 25 ) - مجا افزوده : اى فتنهء دوست خود دشمن . ت : اى فتنهء دوست خويش دشمن
( 26 ) - اساس : مكث