معنى مىگويم » « 1 » ؛
قبيح اشاعة « 2 » سرّ الكلام * و من كرم العهد حفظ « 3 » اللمام
فلا تفش سرا و لو تقتل « 4 » * فّان النميمة فعل اللئّام
الفارسيّه :
همچو شب رازدار باش و مكن « 5 » * تا توانى چو صبح غمّازى
حفظ عهد كرام بازى « 6 » نيست * شايد آنجا كه روح در بازى
همچو سيمرغ بگذر از بومى * كه كند جغد با هما بازى
جان فدا كن مساز قصد مجاز « 7 » * مرد جدّ باش نيست اين بازى « 8 »
الحكاية السابعة عشر - ( داود كاتب امير جعفر « 9 » وكيلى را از آن او ) « 10 » حبس كرد كه در حسابى دويست هزار درم بر وى باقى گشته بود . « 11 »
آن وكيل به عيسى بن فلان و سهل بن الصباح « 12 » كه دوستان او بودند « 13 » بنوشت تا بر نشينند و به جهت كار او به نزديك داود روند و شفيع باشند تا وى را اطلاق كنند . و « 14 » ايشان اجابت كردند و « 15 » در راه كه مىرفتند فيض - ابى صالح « 16 » را بديدند . از حال ايشان استخبار كرد ، او را از مقصد و مقصود خود اعلام كردند « 17 » . گفت : بايد كه در اين خير « 18 » با شما
هامش
( 1 ) - مجا : و من گفتهام شعر . ت : و درين معنى مىگويم العربيه
( 2 ) - مجا :
اشياعه
( 3 ) - مجا : حسن
( 4 ) - مجا : يقبل
( 5 ) - اساس : ندارد
( 6 ) - اساس و مجا : بارى
( 7 ) - ت و چاپى : بجان
( 8 ) - ت افزوده :پاى بر جاى شو چو دركه كند * در دولت فرارى مارى. در چاپى چنين است :پاى بر جاى شو چو دركه كند * در دولت فرازى و سازى( 9 ) - چاپى و عربى :
ام جعفر
( 10 ) - عبارت در اساس چنين است : امير جعفر وكيلى را از آن داود كاتب
( 11 ) - ت : ندارد
( 12 ) - مجا : سهلب الصباح . م : سهل صالح
( 13 ) - ت : بود
( 14 ) - ت : ندارد
( 15 ) - ت : ندارد
( 16 ) - ت :
فيض الصباح م : فيض بن ابى صالح
( 17 ) - مجا : دادند
( 18 ) - اساس : جز