چه دانم ؟ « 1 » او را بترسانيدى تا « 2 » بگريخت و مرا بگرفتى و محبوس و مقيد « 3 » گردانيدى ، مرا بر حال او چه وقوف باشد ؟ ( من حاضرم و او غايب و من محبوسم و او هارب . حاضر از غايب چگونه خبر دهد و زندانى را بر حال گريخته كى وقوف باشد ؟ ) « 4 » مهدى گفت : در آن ساعت كه ترا بگرفتند او به نزديك كه متوارى بود و آخرين نوبت او را كجا ديدى ؟ گفت « 5 » : ( نديدم او را از آن وقت باز كه متوارى شد ) « 6 » و هيچ خبر ( از او ) « 7 » ندارم « 8 » . گفت :
او را بر سر آور « 9 » و الا « 10 » گردنت بزنم . گفت : هرچه ترا مىبايد بكن كه من هرگز فرزند « 11 » رسول « 12 » خداى « 13 » را به تو ننمايم تا او را بكشى و خون او در گردن من باشد ، و اللّه كه اگر در ميان جامهء من باشد جامه باز نبرم ، تا او را نبينى « 14 » . گفت : دستش گيريد ( و سر از گريبانش « 15 » بيندازيد « 16 » ) « 17 » .
او را فرا پيش آوردند « 18 » و گردن « 19 » بزدند . بعد از آن « 20 » مرا آواز داد كه شعر مىگويى يا نه ؟ گفتم : گويم ( و معجزى « 21 » با آن ) « 22 » . بفرمود « 23 » تا « 24 »
هامش
( 1 ) - مج و مجا : چدانم
( 2 ) - مجا : ندارد
( 3 ) - مجا ، م :
مقيد و محبوس . ت : مكيل ( ؟ ) و محبوس
( 4 ) - ت : عبارت ميان دو پرانتز را ندارد
( 5 ) - اساس ، مجا ، ت : گفتم . عربى : فقال ما لقيته . . .
( 6 ) - مجا : او را از آن وقت باز كه متوارى شد نديدم
( 7 ) - مجا ، ت : ندارد .
( 8 ) - مجا : نمىشناسم او را . ت : نمىدانم او را . م : نمىدانم
( 9 ) - چنين است در اساس و مجا . ت : و اللّه كه بسر او برى . م : و اللّه كه مرا بسراى او برى . چاپى :
اگر مرا بسر او نبرى . . . ( ظ : مرا بر سر او بر )
( 10 ) - مجا ، ت ، م : و اگر نه
( 11 ) - ت : فرزند زادهء
( 12 ) - م : رسول اللّه
( 13 ) - ت : خدا
( 14 ) - ت ، م : به بينى
( 15 ) - مجا ، ت ، م : گردنش
( 16 ) - ت : دور اندازيد
( 17 ) - م : و گردنش بزنيد
( 18 ) - مجا : بردند
( 19 ) - مجا : گردنش
( 20 ) - مجا : پس
( 21 ) - ت : معجرء . م : معجز بچه
( 22 ) - مجا : ندارد
( 23 ) - اساس : بفرمودند
( 24 ) - مجا : كه