نزديك او بردند . سلام كردم و بنشستم . گفت : مىدانى كه ترا چرا خواندهام « 1 » ؟ گفتم : نه « 2 » . گفت : تو مرد عربى « 3 » و محال باشد كه در امانت خيانت كنى و سخنى كه بر زبان تو پيغام دهند در آن كما بيش گويى خاصه چون من بر تو منت نهاده باشم بدين كه جان به تو بخشم و از حبس اطلاق كنم . گفتم : چنين است كه تو مىفرمايى « 4 » . گفت : من تفكر كردم در كشتن تو چندان « 5 » فايدهاى نمىبينم كه « 6 » قوتى « 7 » و شوكتى مرا بدان حاصل شود و بدين سبب وهنى « 8 » و فتورى در كار معتضد ( پديد ) « 9 » نخواهد آمد « 10 » . و مرا پيغامى است به معتضد كه جز تو « 11 » كسى اداى رسالت « 12 » را شايسته نيست ، ترا اطلاق خواهم كرد و چهارپاى بدهم تا برنشينى و به نزديك او روى ، اگر سوگند بخورى كه هيچ خيانت نكنى در اداى آنچه با تو گفته باشم و حرفا بعد حرف بىتغييرى « 13 » با او بگويى . سوگندان « 14 » غلاظ « 15 » و شداد بخوردم كه چنان كنم . پس گفت : معتضد را بگوى اى فلان چرا هيبت خود باطل مىگردانى و مردان خويش را عرضهء « 16 » هلاك و علف تيغ و سنان مىكنى « 17 » ( و دشمنان را در ملك خود ) « 18 » طمع مىافكنى بدان كه به هر وقت لشكرى به طلب من ميفرستى ، و من مردىام در بيابانى مقيم شده به نزديك من نه زرع است و نه ضرع و نه غله و نه ثمار و نه قرى و نه امصار ، و خشونت عيش و
هامش
( 1 ) - مجا : خواندم
( 2 ) - ت : نى
( 3 ) - از چاپى ، و عربى ( انت رجل عربى ) . ساير نسخ : تو مردى غريبى .
( 4 ) - مجا ، ت ، م و چاپى : مىگويى
( 5 ) - مجا : چنان
( 6 ) - ت و م : ندارد
( 7 ) - ت :
قوت
( 8 ) - ت : و هى . م : و هن
( 9 ) - از ت و م افزوده شد
( 10 ) - ت : آمدن
( 11 ) - ت : از تو
( 12 ) - ت : آن رسالت
( 13 ) - ت ، م : تغيرى
( 14 ) - مجا : سوگند
( 15 ) - مجا : بغلاظ
( 16 ) - اساس و م : عرصه
( 17 ) - ت : مىگردانى
( 18 ) - مجا : و در ملك خود دشمنان را . ت : و دشمنانرا در ملك خويش . م : و دشمنان خود را در ملك خود