چون پدر من « 1 » با من اين حكايت مىگفت : مرا وصيت كرد و گفت اى پسر اگر تو بدرجهء وزارت رسى و روزگار ترا رفيع و پسر او را وضيع « 2 » گرداند و محتاج تو شود « 3 » به خداى بر تو كه با او احسان كنى و شكر نعمت بگزارى « 4 » .
و روزگار كرد آنچه كرد . و تا امروز من ذكر مروان از هيچكس نشنيده « 5 » بودم . پس بفرمود تا ابو مروان را بخواندند « 6 » ( و مال « 7 » بسيار بخشيد « 8 » و خلعت « 9 » خوب داد ) « 10 » و « 11 » مركب خاص و ديوان بريد « 12 » و خرايط « 13 » به دو مفوض كرد و از آن وقت تا آخر وزارت ابن الفرات آن عمل ابو مروان « 14 » داشت ، و هم در آن كار او را وفات رسيد و سى سال آن منصب داشت « 15 » .
فصل - و در اين حكايت چند فايده است :
يكى - آنكه ( بايد كه ) « 16 » ( كسى را چون ) « 17 » منصبى « 18 » بزرگ و درجهاى ( باشد عالى ) « 19 » بر « 20 » فرو دستان خود چون مقهور او « 21 » باشند استهزا نكند و افسوس ندارد و تا تواند در « 22 » حق خود و فرزندان خود فال نيك زند ، كه بيشتر آن باشد كه فالى « 23 » كه « 24 » بر زبان « 25 » بزرگى و صاحب دولتى رود روزگار آن را محقق گرداند چنان كه از آن سليمان -
هامش
( 1 ) - مجا ، ت ، م : پدرم .
( 2 ) - مجا : منيع
( 3 ) - ت : گرداند
( 4 ) - ت و م : بگذارى
( 5 ) - مجاوم : نشنوده
( 6 ) - اساس و م : بخوانند
( 7 ) - مجا ، ت : مالى
( 8 ) - مجا : بوى داد
( 9 ) - ت : خلعتى
( 10 ) - عبارت در مجا چنين است : و او را خلعت پوشيد و مالى بسيار بوى داد
( 11 ) - مجا : با
( 12 ) - اساس : تدبير . مجا : تدبر . م : ندارد . ت : بدر .
متن از عربى و چاپى است .
( 13 ) - چاپى : جرايد
( 14 ) - مج و مجا :
ابن الفرات
( 15 ) - ت : او داشت
( 16 ) - مجا : ندارد
( 17 ) - مجا :
چون كسى را
( 18 ) - ت : منصب
( 19 ) - مجا ، ت ، م و چاپى : عالى باشد
( 20 ) - مجا : بايد كه بر . ت : بايد كه به
( 21 ) - ت : ندارد
( 22 ) - ت : اندر
( 23 ) - مجا : فال
( 24 ) - ت : ندارد
( 25 ) - ت : زفان .