و الله اگر راست « 1 » نگويى چنين و چنين « 2 » كنم . بسيار تهديد و وعيد بكرد .
گفتم : نزديك من هيچ نيست كه با تو بگويم . روى به برادرم كرد و گفت :
راست با من بگوى كه چه وارد شده است بر او بعد از من « 3 » ؟ برادرم ( از او ) « 4 » بترسيد و صورت حال راست با او تقرير كرد و خشم او بنشت و او را گفت : هيچ مىدانى كه چرا برخاستم از اينجا ؟ گفت : نه . « 5 » گفت : نبشته بودند كه خداى « 6 » مرا « 7 » اين لحظه فرزندى « 8 » پسرينه « 9 » تمام خلقت نيكو هيأت ( روزى كرد « 10 » ) . در رفتم ، ( ديدمش و نام بنهادم ) « 11 » و ابو مروانش كنيت دادم . سليمان بن وهب گفت : برخاستم « 12 » و دست و پاى او « 13 » ببوسيدم « 14 » و بدان مولود تهنيتش گفتم « 15 » و گفتم : ايها الوزير امروز روزى مبارك است و خداى ترا پسرى و مرا پسرى روزى كرد ، بر من رحمت كن و حقوق سالفهاى « 16 » كه مرا در خدمت تو هست رعايت فرماى و پسر مرا به خدمت پسر خود موسوم گردان تا در خدمت او بزرگ شود و با يكديگر هم مكتب و هم تعليم باشند و در دولت تو نشو و نمايابند ، و چون به حد بلوغ « 17 » رسند پسر من خدمتكار و كاتب پسر تو باشد . و تملق « 18 » مىكردم و استعطاف « 19 » مىنمودم .
آن غلظت و فظاظت و ( قسوت دل ) « 20 » كه در وى بود او را بر آن داشت كه
هامش
( 1 ) - ت : ندارد
( 2 ) - ت : چنان و چنين
( 3 ) - ت : بعد ازين
( 4 ) - مجا : ندارد .
( 5 ) - ت : نى
( 6 ) - ت : خداى تعالى
( 7 ) - مجا . ت : ترا
( 8 ) - ت : پسرى آمد
( 9 ) - مجا و چاپى : نرينه
( 10 ) - ت : ندارد
( 11 ) - مجا : و او را بديدم و نامش نهادم . ت : و بديدمش و نام پدر به دو نهادم
( 12 ) - ت : من برخاستم
( 13 ) - ت : وى
( 14 ) - ت : بوسيدم
( 15 ) - ت : كردم
( 16 ) - ت : سابقهاى
( 17 ) - اساس : رشد
( 18 ) - چاپى . قلق
( 19 ) - ت : استطاف
( 20 ) - مجا :
ندارد . ت : قسوهء دل .