به دو داد . چون رقعه برخواند « 1 » برخاست و برادرم ابو على الحسن « 2 » - ابن وهب « 3 » حاضر بود و « 4 » به نزديك او مقرب و گستاخ « 5 » بود الا آنكه مى - ترسيد كه در باب من سخنى بگويد « 6 » ، و با من ( سخن نمىيارست گفت ) . « 7 » چون وزير برخاست رقعهء خود به نزديك من انداخت ، در وى نگاه كردم ، نوشته « 8 » بود كه همين لحظه از سراى تو خبر آوردند كه ترا خداى پسرى داد خلقتى « 9 » تمام و صورتى زيبا و هيأتى مستوى و او هنوز جسمى است بى - اسم ، چه نام مىفرمايى و به كدام كنيت مىخوانى ؟ گفتم : عبد اللّه ابو القاسم . « 10 » و او در حال بنوشت و به سراى من فرستاد . و بدان سبب نشاطى در دل و قوتى در تن من پديد آمد و در خاطر من ، كه « 11 » به همه حال اين فرزند بزيد و به درجهء بزرگ برسد و من ( از او ) « 12 » بسيار منفعت ببينم « 13 » . و محمد بن - عبد الملك با مجلس آمد و با سر آن مخاطبه و مذاكره شد كه در آن بوديم . « 14 » اين نوبت هرچه مىگفت مدافعت مىكردم « 15 » . گفت : يا با ايوب چه حادث شده است ؟ در اين ساعت كه من برخاستم ؟ در تو قوتى و بشاشتى و جرأتى « 16 » و جسارتى « 17 » مىبينم كه پيش از اين نبود و تفاوت فاحش در بشره و و چشمهاى تو ظاهر است . گفتم : به تازگى هيچ حادث نشده است . گفت :
هامش
( 1 ) - مجا : بخواند
( 2 ) - عربى : الحسين
( 3 ) - ت : الحسن - الوهب
( 4 ) - ت : و او
( 5 ) - ت : بستاخ
( 6 ) - مجا : سخن - گويد
( 7 ) - مجا : نمىيارست سخن گفتن
( 8 ) - ت : نبشته
( 9 ) - مجا ، ت :
خلقى
( 10 ) - مجا : ابو عبيد الله القاسم . ت و عربى : عبيد الله ابو القاسم . چاپى :
ابو القاسم عبد الله
( 11 ) - ت : ندارد
( 12 ) - مجا : ندارد
( 13 ) - مجا : يابم ازو . ت : يابم
( 14 ) - مجا : ندارد
( 15 ) - ت : افزوده :
و امتناع مىنمودم و اجابت نمىكردم . چاپى افزوده : و امتناع مىنمودم
( 16 ) - ت : حرارتى
( 17 ) - مجا : ندارد