گفت : يا با ايوب با من خداع مىكنى و فريب مىآرى ؛ نفس تو اين ساعت ترا غرور مىدهد كه پسر تو درجهاى بزرگ و محلى عالى يابد و به منصب وزارت رسد و نوايب روزگار را در حق من مترصد و مترقب مىباشى و مىگوئى اميد مىدارم كه پسر تو به پسر من محتاج شود و يا « 1 » به نزديك او آيد و از « 2 » فضل و احسان او « 3 » توقع كند . پس « 4 » گفت : سوگند مىدهم ترا ( به خداى ) « 5 » كه اگر پسر تو ( برسد بدان « 6 » درجه ) « 7 » كه « 8 » اميد مىدارى او را وصيت كنى كه اگر پسر من به حاجتى به « 9 » نزديك او آيد « 10 » در حق او هيچ احسان « 11 » نكند . ابو ايوب « 12 » گفت : من از اين سخن سخت « 13 » متحير شدم كه مردى در مسند وزارت « 14 » نشسته و من اسير و محبوس او ، اين چه سخن است كه مىگويد . او بدان استهزا مىكرد و افسوس مىداشت .
من خجل گشتم و از وى عذر خواستم و در دلم افتاد كه غايت بغى و نهايت استخفاف « 15 » است كه با من كرد و خداى آن فال را كه بر زبان او رفت راست گرداند و پسر او محتاج پسر من شود ( و ظن او در حق من ) « 16 » محقق گردد . و اندك مدتى بگذشت خداى مرا فرج بخشيد . « 17 » عبد اللّه « 18 » گفت :
هامش
( 1 ) - ت : ندارد
( 2 ) - ت : ازو
( 3 ) - ت : ندارد
( 4 ) - اساس : ندارد
( 5 ) - ت : ندارد
( 6 ) - ت : بزندان
( 7 ) - مجا :
بدان درجه برسد
( 8 ) - ت : ندارد
( 9 ) - مجا : ندارد
( 10 ) - ت :
آيد
( 11 ) - ت : احسانى
( 12 ) - مجا ، ت : ايوب بن سليمان . م و چاپى : ابو ايوب سليمان
( 13 ) - مجا : بغايت . ت ، م ، چاپى : ندارد
( 14 ) - مجا ، ت : وزارت خلافت . م و چاپى : وزارت و خلافت
( 15 ) - اساس : استحقاق
( 16 ) - مجا : و ظن او در حق او . ت : و ظن من در حق او
( 17 ) - مجا ، ت ، م :
آورد
( 18 ) - مجا ، ت ، م : عبيد الله