و تحريض كنم و ملامتى « 1 » كه واجب كند « 2 » ( و لايق باشد ) « 3 » به جاى آرم .
مرا دستورى داد و به نزديك ابا ايوب در رفتم و دست در گردن يكديگر كرديم و ساعتى « 4 » بگريستيم . و پيش « 5 » از همه سخنها ، ابو ايوب سليمان با من گفت :
ديدى كه چه بغى كرد و به طريق سخريت و طنز گمان مىبرد و ( با خود سودا ) « 6 » مىپزد كه پسر من وزير « 7 » باشد ؛ از خداى - تعالى - « 8 » اميد مىدارم كه او را به منصب وزارت رساند و ابن « 9 » عمر به نزديك او آيد « 10 » متظلّم . و چون امروز ( عمر به نزديك من آمد متظلّم ) « 11 » - ( تا امروز ) « 12 » هرگز من او را « 13 » نديده بودم - و چون امروز بديدم از آن ماجرائى « 14 » كه ميان پدر من و پدر او رفت تعجب نمودم كه چگونه آنچه بر زبان هر دو گذشت راست آمد .
و اين حكايت ابو عبد اللّه زنجى « 15 » الكاتب به روايتى ديگر ياد كند و چنين گويد كه « 16 » در مجلس عبيد اللّه « 17 » بن سليمان بودم - در آن وقت كه وزير معتضد بود « 18 » و به دو « 19 » حال او و اول ايام وزارت - كه مردى جامهء سبز « 20 » پوشيده و هيأتى « 21 » پريشان بشوليده به نزديك او درآمد و رقعهاى بر او عرضه داشت و او در ديوان مظالم بود ، آن رقعه برمىخواند چون مساهلى ، و تأنى مىكرد و تفكر و تعجب مىنمود . بعد از آن گفت : نعم و كرامة ، آن
هامش
( 1 ) - م : سلامتى
( 2 ) - ت : باشد
( 3 ) - ت : ندارد
( 4 ) - مجا : بسيار
( 5 ) - ت : بيش
( 6 ) - چاپى : مظنهء سودا
( 7 ) - جزم و چاپى : پسر وزير
( 8 ) - ت : از خدا
( 9 ) - م : اين
( 10 ) - اساس : آمد
( 11 ) - مجا ، ت : عمر متظلم به نزديك من آمد
( 12 ) - مجا : ندارد
( 13 ) - مجا : و من هرگز او را . . . ت ، م : من او را هرگز . . .
( 14 ) - مجا ، م و چاپى : ماجرا
( 15 ) - مجا : عبد اللّه زنجى . ت : ابو عبد اللّه ربحى .
م : ابو عبد الله الزنجى . چاپى : عبد الله الريخى
( 16 ) - ت ، م : كه من
( 17 ) - م و چاپى : عبد الله
( 18 ) - ت : بودم
( 19 ) - مجا : در به دو . ت : به دو
( 20 ) - چاپى : سطبر
( 21 ) - مجا ، ت : هيأت . چاپى : هيئت