و برادرم الحسن بن « 1 » وهب آن وقت كاتب او « 2 » بود - ( و او در پيش او بود ) « 3 » ، وقت بودى كه « 4 » كلمهاى بگفتى مرقّ « 5 » تا باشد كه او را بر حال من رقت آيد ، و بسيار « 6 » بودى كه خاموش بودى . و محمد بدان « 7 » درشتى « 8 » كردن با من و سخن سخت گفتن مواظبت مىنمود كه « 9 » در ميان سراى يكى از خدمتكاران محمد بگذشت كودكى را برگرفته و آن ، كودك را حنا بسته بودند و به زيور و جامه چنان كه رسم فرزندان « 10 » باشد ( از آن پادشاهان ) « 11 » بياراسته « 12 » . و چون محمد بديد آواز داد كه بيار او را . چون « 13 » بياوردند او را بر « 14 » كنار گرفت و ملاعبه و ملاطفه « 15 » كه با كودكان كنند آغاز نهاد .
در ميان آن « 16 » به من التفات كرد ، مرا ديد كه آب از چشم روان شده بود و با آن همه بىآبى « 17 » آب روئى « 18 » پديد آمده ، و به آستين آن جبّهء صوف ( اشك از روى خود ) « 19 » مىستردم « 20 » . گفت : سبب گريستن چيست و باعث بر اين جزع كيست ؟ گفتم : خير است ، اصلحك اللّه . او « 21 » الحاح و لجاج « 22 » پيش گرفت و گفت : تا حقيقت حال « 23 » و كيفيت واقعه با من تقرير « 24 » نكنى
هامش
( 1 ) - اساس : الحسن وهب ، م و چاپى : حسن بن . . .
( 2 ) - م : وى
( 3 ) - م : ندارد . مجا : و در پيش او آن لحظه حاضر بود
( 4 ) - ت : ندارد
( 5 ) - ت : مرفق . م : بر وفق چاپى : مونق
( 6 ) - مجا : و وقت
( 7 ) - مجا : از آن .
ت : بران . م : دران
( 8 ) - ت : داشتى
( 9 ) - مج و مجا : ندارد
( 10 ) - م : فرزندان پادشاهان . چاپى : فرزندان اكابر
( 11 ) - ت : ندارد
( 12 ) - ت : پيراسته . چاپى : آراسته .
( 13 ) - ت ، م : و چون
( 14 ) - م : در
( 15 ) - ت : و تقبيل و ملاعبه و ملاطفه . م : و تقبيل و ملاعبت و ملاطفت
( 16 ) - م : و در ميان آن . چاپى و در آنوقت
( 17 ) - م : بىآبروئى
( 18 ) - اساس : آبروى
( 19 ) - مجا : از روى خود اشك
( 20 ) - م : پاك مىكردم
( 21 ) - م : ندارد
( 22 ) - ت : و الحاح
( 23 ) - م افزوده : نگويى
( 24 ) - م : تحرير