داد « 1 » كه او امروز مراجعت نكرده است و هرگز اين عادت او نبوده است و ما از اين واقعه اندوهگينيم « 2 » . خادم بازگشت و ديگر روز « 3 » همان وقت باز آمد « 4 » و همان جواب گفتند و قلق و اضطراب فرا نمود « 5 » به دو . چون « 6 » چندين روز بر اين « 7 » بگذشت از او نوميد شدند و در هلاك او شكّ نكردند و در خانه « 8 » پدر و عمّانش به ماتم و مصيبت قيام نمودند . و من باز « 9 » به نزديك « 10 » قاسم آمدم و احوال با او حكايت كردم . و چون « 11 » روز ديگر « 12 » شد « 13 » قاسم برنشست و به سراى معتضد رفت ، و چون نظر معتضد بر وى افتاد او را به خويش « 14 » خواند و به مساره گفت « 15 » : آن هاشمى را « 16 » كه خويشتن « 17 » ز من ساخته بود به جان و سر من كه « 18 » او را اطلاق كنى و با او طريق احسان « 19 » سپرى ، ( و تو اين ساعت ) « 20 » ايمنى كه هيچ صاحب خبر بر تو نگمارم ؛ و اللّه كه « 21 » اگر مويى در سر « 22 » او كژ « 23 » شود به خون او جز ترا قصاص نكنم .
قاسم زمين « 24 » بوسه داد و در حال بازگشت و شكرها گزارد كه به قتل آن هاشمى تعجيل نكردم « 25 » . و هاشمى را بفرمود تا بياوردند « 26 » و خلعت خوب « 27 »
هامش
( 1 ) - مجا : آواز داد
( 2 ) - ت : اندهگينيم
( 3 ) - مجا :
و روز ديگر
( 4 ) - مجا : بيامد
( 5 ) - مجا ، ت : نمودند
( 6 ) - مجا : و چون
( 7 ) - مجا : ندارد
( 8 ) - ت : خانهء او
( 9 ) - مجا ، ت : ندارد
( 10 ) - مجا ، ت : با نزديك
( 11 ) - مجا : ندارد
( 12 ) - ت : ديگر روز
( 13 ) - مجا ، ت : بود .
( 14 ) - ت : به خويشتن . مجا :
پيش
( 15 ) - ت : با او گفت . مجا : بگفت
( 16 ) - مجا : ندارد
( 17 ) - مجا : خود را . ت : خويشتن را
( 18 ) - ت : ندارد
( 19 ) - ت :
احسان و اجمال
( 20 ) - مجا : و تو اين . ت : و تو بعد ازين
( 21 ) - مجا :
ندارد
( 22 ) - مجا : از سر
( 23 ) - مجا : كم
( 24 ) - ت : ندارد
( 25 ) - عبارت در مجا چنين است : كه آن هاشمى را قتل نكرده بود . ت : كه به قتل آن هاشمى تعجيل نكرد
( 26 ) - مجا : و فرمود تا هاشمى را بياوردند . ت : و هاشمى را فرمود تا بياوردند
( 27 ) - مجا : ندارد