يقين بدان تو كه [ از ] « 1 » پاى مردودست آويز « 2 » * به مرگ و زندگيت نيست چون نكوكارى
و سوم - آنكه اگر ترا به پادشاهى « 3 » قربتى « 4 » باشد و يا با بزرگى اختلاطى و يا با دوستى مخالصتى ، در همه حال و به همه وقت بايد كه او را به اعمال خير هدايت كنى و بر مبرّات و حسنات مدد « 5 » باشى تا ثنا و ثواب آن در آجل و عاجل « 6 » به تو راجع گردد .
و از احراز [ ثواب ] « 7 » ( الدالّ على الخير كفاعله ) بىنصيب نباشى ، و ذكر خير و حسن احد وثه چنان كه از احمد بن ابى داود « 8 » باقى ماند از تو باقى ماند [ و در اين معنى مىگويم « 9 » ] :
شعر « 10 »
هر كرا با تو اختلاط بود * تا توانى به نيكويى فرماى
گر به قولت كند ثنا و ثواب * حاصل آيد به نزد خلق و خداى
ور كند او خلاف گفتهء « 11 » تو * آن خود باشى آوريده به جاى
الحكاية التاسعة - عبيد اللّه « 12 » بن سليمان بن وهب حكايت كرد ، ( گفت :
من ) « 13 » در خدمت پدر خود بودم در ديوان خراج « 14 » ، در آن وقت كه « 15 » او
هامش
( 1 ) - اساس : ندارد
( 2 ) - ت : يقين بدان كه تو يك پاى مرد دست آويز .
چاپى : يقين بدان كه تو يك پايمر دو دست آويز
( 3 ) - ت : ترا اگر . . . مجا : اگر به پادشاهى ترا
( 4 ) - مجا : قرين . ت : قربت
( 5 ) - مجا ، ت : دال
( 6 ) - ت و چاپى : عاجل و آجل .
( 7 ) - اساس : ندارد
( 8 ) - ت :
احمد بن داود
( 9 ) - اساس : ندارد
( 10 ) - مجا : الفارسيه
( 11 ) - ت : وعدهء
( 12 ) - مج و مجا : عبد اللّه
( 13 ) - مجا : ( كه )
( 14 ) - ت و چاپى : افزوده : به سر من راى . عربى : ( بسر من راى )
( 15 ) - مجا :
ندارد