صاحب ديوان خراج بود « 1 » ، احمد بن خالد الصيرفى « 2 » الكاتب به نزديك او « 3 » درآمد . پدرم از بهر او « 4 » برپاى خاست و او را در صدر ديوان بنشاند ، و از جملهء كارها اعراض كرد « 5 » و خود « 6 » را به دو مشغول داشت « 7 » ، و چون برخاست با او برخاست و غلامان را فرمود تا در پيش او برفتند . من و هر كه با من بود در آن مجلس « 8 » آن تعظيم را از وى عظيم شمردند و از وى نپسنديدند « 9 » ، چه رسم اصحاب دو اوين آن بودى « 10 » كه « 11 » در ديوان هيچكس « 12 » را ( كاينا من كان ) قيام نكردندى ، و پدرم اثر آن انكار در روى من بديد و ندانست « 13 » . مرا گفت كه « 14 » چون خالى باشم سبب « 15 » اين « 16 » تعظيم و تبجيل كه او را « 17 » كردم از من سؤال كن تا ترا اعلام كنم . چون « 18 » انبوهى كمتر شد و به طعام خوردن مشغول شديم پدرم مرا گفت : طعام ترا از ذكر آن حال شاغل شد . اين « 19 » سخن آغاز كرد و گفت « 20 » : نه تو و حاضران بر من انكار كرديد « 21 » اكرامى و اعزازى كه احمد بن خالد را فرمودم و مبالغتى كه در آن باب رفت ؟ گفتم : آرى . گفت : او « 22 » مدّتهاى مديد متولّى « 23 » اعمال مصر بود ، « 24 » او را « 25 » معزول كردند و مرا متقلّد آن عمل گردانيدند ، و چون
هامش
( 1 ) - ت : بود كه
( 2 ) - ت : الصريفينى . عربى : الصرفينى
( 3 ) - ت : وى
( 4 ) - ت : او را
( 5 ) - ت افزوده : و با او نشسته بود
( 6 ) - ت : خويشتن
( 7 ) - مجا ، ت : ميداشت
( 8 ) - مجا ، ت و چاپى : و هر كه با من در آن مجلس بودند
( 9 ) - ت : و از پسنديدند
( 10 ) - ت : بود
( 11 ) - مجا : ندارد
( 12 ) - مجا : كه هيچكس
( 13 ) - مجا : بدانست و
( 14 ) - ت : ندارد
( 15 ) - ت : ندارد
( 16 ) - ت : آن
( 17 ) - مجا :
كه من از آن مرد . ت : كه من اين مرد را
( 18 ) - ت : و چون
( 19 ) - مجا :
مبتديا اين . . . ت : و اين . . .
( 20 ) - مجا : ندارد
( 21 ) - مجا : كردند
( 22 ) - ت : ندارد
( 23 ) - ت و چاپى : متوالى
( 24 ) - اساس : بوده . ت :
بودم .
( 25 ) - ت : يك سال او را . . .