به مصر رسيديم « 1 » تفحّص احوال او و بحث اموال كردم « 2 » ، او را در آن ديار آثار جميل و سعى مشكور [ يافتم « 3 » ] ، زبانها بر ثناى او متّفق و دلها در ولاى او متّحد . سپاهى و لشكرى از او شاكر و همگنان او را به خير ذاكر ، و در ميان « 4 » توفير مال ديوان و ترفيه رعايا جمع كرده چنان كه تازى « 5 » و پارسى از انشاى « 6 » مترجم اين حكايت بر قدّ او چست و در شأن او درست مىآيد .
شعر « 7 » :
فصاد فتنه خير الورى و اكفّهم * عن الناس عدوانا و امنعهم قذلا
و احسنهم خلقا « 8 » و ابسطهم يدا * و اعدلهم حالا و اكثرهم بذلا
و انفعهم مالا و او سعهم ندى * و اطولهم باعا و اقصرهم عذلا
الفارسيّة :
فتنه را ز آسيب تيغ عدل او * چون وفا از خلق پنهان يافتم
اندر ايامش بجز زلف بتان * و اللّه ار چيزى پريشان يافتم
مدح او همچون زبان مدح خوان * در دهان خلق گردان يافتم
هامش
( 1 ) - ت : رسيدم
( 2 ) - مجا : تفحص و بحث احوال او كردم . ت :
تفحص احوال و بحث عادات او كردم
( 3 ) - اساس : ندارد
( 4 ) - مجا : اگر در ميان
( 5 ) - ت : اين تازى
( 6 ) - مج و مجا : از نشان
( 7 ) - مجا ، ت :
العربيه
( 8 ) - مجا : خلفا . ت : حلفا .