گفت : حاجت آنست كه « 1 » اجازت فرمايى تا با شهر و بلد « 2 » و اهل و ولد « 3 » روم . امير المؤمنين گفت : چنان كنم امّا آنچه از مصالح « 4 » جاه و معاش و اسباب و املاك خود كه بدان محتاج باشى - و مثل تو مردى از جنس چنين « 5 » مصلحتى مستغنى نباشد - درخواست كن . گفت : عمّال و كارداران امير المؤمنين با داد و انصافاند « 6 » و عدل امير المؤمنين مرا از آنكه مال « 7 » از او خواهم « 8 » مستغنى گردانيده است و امور « 9 » من مستقيم و احوال من منتظم است و از آن اهل « 10 » شهر من همچنين ، به عدل شامل امير المؤمنين و سايهء دولت او « 11 » ، نيكو نباشد كه مال او « 12 » غنيمت شمرم . رشيد گفت : بازگرد در حفظ و عصمت بارى - تعالى - « 13 » و اگر حاجتى سانح و مهمّى عارض شود عرضهدار و به ملتمسات « 14 » و مرادات انبساط نماى و در مكاتبه و مراسله « 15 » گشاده دار . « 16 » اموى « 17 » او را وداع كرد . و چون بازگشت رشيد فرمود « 18 » يا مناره « 19 » همين ساعت او را برنشان و همچنين كه « 20 » آوردهاى به تعجيل او را « 21 » به مركز عزّ و مقّر دولت او رسان و هم در آن مجلس « 22 » از آنجا كه « 23 » او را برگرفتى بنشان « 24 » و بازگرد . و چنان « 25 » كردم كه فرمود .
هامش
( 1 ) - ت : كه مرا
( 2 ) - مجا : بلد
( 3 ) - مجا : بلد
( 4 ) - ت : در مصالح
( 5 ) - ت : اين
( 6 ) - ت : انصافند .
( 7 ) - مجا ، م : از مال . ت :
از مال او
( 8 ) - مجا ، ت ، م : سؤال كنم
( 9 ) - ت : امروز
( 10 ) - مجا : ندارد
( 11 ) - ت : وى
( 12 ) - ت ، م : او را
( 13 ) - ت ، م : خداى تعالى
( 14 ) - مجا : و ملتمسات
( 15 ) - ت ، م :
و مراسلت
( 16 ) - مجا : ندارد
( 17 ) - مجا : و اموى
( 18 ) - مجا ، ت ، م : گفت
( 19 ) - اساس : منار
( 20 ) - مجا ، م : و همچنانكه
( 21 ) - مجا ، م : او را به تعجيل
( 22 ) - ت ، م : در آن مجلس كه
( 23 ) - ت ، م :
ندارد
( 24 ) - ت ، م : مكرم و معظم بنشان
( 25 ) - مجا : چنان