شدم ، و امير شهر را نديدم و آن مرد را تنها « 1 » با خود بياوردم . و چون به ظاهر دمشق بيرون آمديم به انبساط تمام با من سخن « 2 » مىگفت و هيچ پريشانى ( و دلتنگى ) « 3 » در خاطر او نبود تا به غوطهء دمشق به باغى رسيديم كه در خوشى با باغ ارم برابرى « 4 » مىنمود و از نزهت از صحن جنّت « 5 » حكايت مىكرد :
اشجار بسيار « 6 » و چمنهاى بىشمار « 7 » ، صحنى « 8 » عريض و عرصهاى « 9 » فراخ « 10 » .
مرا گفت اين باغ مىبينى ؟ گفتم : آرى . گفت : ملك من است و مرا از غرايب اشجار و عجايب ازهار و انوار درو « 11 » چندين « 12 » نوع غريب و جنس عجيب « 13 » ، و بعضى از نزهت و طراوت و خوشى اساس « 14 » و خوبى نهاد او « 15 » حكايت كرد . و همچنين تا به باغى ديگر رسيديم هم به ذكر اوصاف و نزهت « 16 » و طراوت آن مشغول شد و به هر مزرعهء خوب و ديه خوش « 17 » كه برسيدى گفتى از آن من است و به وصافّى « 18 » آن مشغول گشتى تا من از او سخت « 19 » در خشم شدم و گفتم : هيچ مىدانى كه من از تو تعجّب مىكنم ؟
گفت : چرا ؟ گفتم : بر تو پوشيده نباشد كه تا امير المؤمنين را ( سخنى « 20 » از تو ) « 21 » نقل نكرده باشند و از كار تو اندوهمند نشده باشد حكم نفرمايد تا ترا از ميان اهل و ولد « 22 » و چندان فرزندان بيرون آرند و مقيّد گردانند ،
هامش
( 1 ) - مجا : پنهان
( 2 ) - ت : سخنى
( 3 ) - مجا : دلتنگى و پريشانى
( 4 ) - مجا ، ت ، م : هم برى
( 5 ) - م : صحن چمن جنت
( 6 ) - م : بيشمار
( 7 ) - م : بسيار
( 8 ) - مجا : صحن
( 9 ) - مجا ، ت : عرصه
( 10 ) - ت ، م ، چا ، چب : فسيح
( 11 ) - مجا : دو
( 12 ) - مجا : چندين هست
( 13 ) - م : عجيب است
( 14 ) - مجا ، ت :
و خوشى احكام اساس . م : و خوشى و احكام و اساس
( 15 ) - مجا : و خوبى آنها
( 16 ) - مجا : اوصاف نزهت
( 17 ) - مجا : وديهى . ت : و ديه خوب . م : و ده مرغوب
( 18 ) - م : و به اوصاف
( 19 ) - مجا : ندارد
( 20 ) - مجا : سخن
( 21 ) - ت ، م : از تو سخنى
( 22 ) - مجا ، ت ، م افزوده : و مال و بلد