كه بر در آن سراى « 1 » بودند از اصحاب « 2 » احوال من « 3 » بپرسيدند « 4 » . گفتند :
اين مناره « 5 » است رسول امير المؤمنين رشيد « 6 » به نزديك صاحب شما . چون بدانستند مرا منع نكردند . و چون به صحن سرا رسيدم فرو آمدم « 7 » قومى را ديدم در مجلسى نشسته ، گمان بردم كه او در ميان « 8 » باشد . چون مرا بديدند برخاستند و اكرام « 9 » و ترحيب « 10 » به جاى آوردند . گفتم : فلان در ميان شما هست « 11 » ؟ گفتند « 12 » : ما فرزندان اوييم و او در حمّام است . گفتم : او را خبر كنيد ( تا تعجيل كند ) « 13 » و زود بيرون آيد « 14 » . بعضى از ايشان برفتند و او را اعلام دادند « 15 » . و من در احوال خدم « 16 » او « 17 » و اهل دار مطالعه مىكردم .
سراى « 18 » به يك لحظه چنان پر شد كه گفتى « 19 » موج مىزند ، با آنكه صحنى عريض و طويل داشت . و من هم بر آن حالت بودم تا آن مرد از حمام بيرون آيد « 20 » . بعد از آن دير در كشيد و من در شك « 21 » افتادم و قلق « 22 » و اضطرابى هرچه تمامتر در من پديد آمد و ترسيدم كه متوارى شود . و چون بيرون آمد شيخى ديدم با مهابت و جمال ، و جماعتى كهول و جوانان و كودكان بر عقب او مىرفتند كه فرزندان او بودند ، و غلامان بسيار ، و بر من « 23 » سلام گفت « 24 »
هامش
( 1 ) - مجا ، ت : كه بر در سرا
( 2 ) - ت : از اصحاب من . مجا :
از من
( 3 ) - مجا : ندارد
( 4 ) - مجا : پرسيدند . ت : سؤال كردند
( 5 ) - مجا : ستاره
( 6 ) - ت : رسيد
( 7 ) - مجا : و فرو آمدم
( 8 ) - ت :
در آن ميان
( 9 ) - مجا : ندارد
( 10 ) - ت : ندارد
( 11 ) - مجا ، ت : شماست
( 12 ) - مجا : گفتند نه . . . ت : گفتندنى . . .
( 13 ) - مجا : ندارد
( 14 ) - مجا : تا زود بيرون آيد
( 15 ) - ت : خبر كردند
( 16 ) - ت :
حواشى و خدم
( 17 ) - مجا : ندارد
( 18 ) - ت : سرا
( 19 ) - ت : گويى
( 20 ) - مجا : آمد
( 21 ) - مجا : قلق
( 22 ) - مجا :
ندارد
( 23 ) - ب : بيامد و بر من .
( 24 ) - ب : و سلامى آهسته