مطلب حاجتت ز بيگانه * گر ترا در زمانه يك خويش است « 1 »
هر كه در كار خويش عاجز شد * آن دمش خويش بهتر از خويش است
شد عزيز و غنى به خويش و تبار « 2 » * هر كه از مال و عقل « 3 » درويش است
چون « 4 » ترا كار باز پس آيد * خويش و مشفق ز همگنان بيش است
الحكاية الخامسة - منارهء خادم كه از مقربان و خواص « 5 » خلفا بود و نزديك ايشان محلّى « 6 » بزرگ و درجهاى « 7 » عالى داشت چنان « 8 » حكايت كرد كه بر هارون الرشيد عرضه داشتند كه در دمشق از بقاياى بنى اميّه مردى مانده است با جاهى رفيع و سدهاى منيع و نعمتى بسيار و ثروتى بىشمار و املاك و اسباب « 9 » بىحد و مواشى و حواشى « 10 » بىعدد « 11 » ، و فرزندان و مماليك بسيار دارد ، همه « 12 » مردان ميدان و كار فرمايندهء « 13 » سيف و سنان ، و مع هذا در شهر مطاع و نافذ فرمان باشد و در چشم و دل مردمان آن شهر او را وقع و مهابتى هرچه تمامتر ، و مماليك و اولاد و حواشى و خدم را همواره به غزوات روم مىفرستد ، و با اين همه اسباب و ادوات مهترى « 14 » كه او را حاصل است دلى دارد چون دريا فسيح « 15 » و دستى دارد « 16 » چون ابر بخشنده و همواره
هامش
( 1 ) - مصراع در اساس چنين است : كه ترا در زمانه چون خويش است
( 2 ) - ت : نه يار
( 3 ) - ت : مال عقل
( 4 ) - ت : چو .
( 5 ) - مجا :
مقربان خواص
( 6 ) - مجا ، ت : محل
( 7 ) - مجا ، ت : درجهء
( 8 ) - مجا ، ت : چنين
( 9 ) - مجا : اسبابى
( 10 ) - مجا : و حواشى و مواشى
( 11 ) - م و چاپى : بىعد
( 12 ) - ت : و همه
( 13 ) - ت : كار فرماى
( 14 ) - مجا : اسباب مهترى
( 15 ) - مجا : فصيح
( 16 ) - مجا : ندارد