اختيار كند و حاجت خود را برو رفع كند در اسعاف حاجت او به اقصى - الغاية و الامكان برسد و ظنّ خوب و گمان نيك او « 1 » در حقّ خود يقين گرداند كه ثمرهء آن در عاجل و آجل به دو رسد ، چنان كه بدان جوان رسيد ، چون « 2 » ملتمس آن پير را ردّ نكرد . و در اين معنى مىگويم : « 3 »
كسى كه خواست ز تو حاجتى غنيمت دان * اگر بر آيد او را به سعى تو كارى
خدا بود به يقين كارساز ليك « 4 » بكوش « 5 » * كه در ميان سبب نيكويى شوى بارى
دوم - آنكه كسى « 6 » كه « 7 » با تو طريق احسان و مجامله « 8 » مسلوك داشت و بر تو حقّى ثابت گردانيد دائما وفادار و حقگزار « 9 » او باشى و به قرارى « 10 » كه « 11 » باوى داده باشى و شرطى كه بدان اقدام نموده « 12 » وفا نمايى چنان كه آن پير فرمود در مكافات لطفى كه آن جوان در حق او « 13 » كرد . و در اين معنى مىگويم « 14 » : »
گر كسى كرد نيكويى با تو * هان و هان تا به بد جزا نكنى
چون سزا ديد او به احسانت * كوش تا خويش ناسزا نكنى
هامش
( 1 ) - مجا ، ت ، م : او را
( 2 ) - مجا : كه
( 3 ) - ت افزوده :
شعر . م : بيت . چب : نظم
( 4 ) - مجا : آنك
( 5 ) - مجا : بكوس
( 6 ) - ت : چو كسى
( 7 ) - مجا ، ت : ندارد
( 8 ) - مجا ، م : مجاملت
( 9 ) - ت ، م : حق گذار
( 10 ) - جزت : و قرارى
( 11 ) - ت : ندارد
( 12 ) - مجا بنموده
( 13 ) - ت : وى
( 14 ) - ت افزوده : شعر . م : بيت . چب : نظم