منى . جوان گفت : چه دانستى كه من فرزند توام ؟ گفت : به دلالت شبه اشباح و تعارف ارواح و صدق فراست و فرط كياست . بعد از آن « 1 » زنى را از پرده بيرون خواند ، شك نكردم كه مادر من است و پيرزنى نيز با او « 2 » بيرون آمد ، به همان شكل « 3 » الّا آنكه او پير بود ، و روى به من آوردند « 4 » و سرو و روى من « 5 » بوسه دادند « 6 » . پير گفت « 7 » : اين هر دو جده و خالهء تواند .
بعد از آن شيخ بر بام حصن رفت و به رومى سخنى « 8 » گفت « 9 » : جماعتى جوانان از صحرا بيامدند « 10 » و سر و روى من « 11 » بوسيدند « 12 » . شيخ گفت : اينها « 13 » خالان تواند و پسران خالتان « 14 » تو و پسران عمّ مادر تو « 15 » . پس از آن بسى پيرايه و جواهر « 16 » و انواع ثياب فاخر بيرون آورد « 17 » و گفت : اين جمله از آن مادر تست كه « 18 » پيش « 19 » ما بوده است از آن وقت كه « 20 » او را به بندگى بردند .
بگير اين را و به نزديك او بر كه « 21 » اين جمله را خود باز شناسد . و بعد از آن جوان « 22 » را جداگانه « 23 » مال « 24 » بسيار و جامههاى رومى و چندين اسب و استر خوب بداد و او را به سلامت به « 25 » لشكرگاه « 26 » مسلمه رسانيد « 27 » ، و جوان
هامش
( 1 ) - ت : و بعد از آن
( 2 ) - مجا ، ت ، م : با آن زن
( 3 ) - مجا :
همچنان . ت : نيز همچنان
( 4 ) - مجا : و هر دو
( 5 ) - مجا : و روى من
( 6 ) - مجا : مىدادند
( 7 ) - ت ، م : و شيخ گفت
( 8 ) - ت : سخن
( 9 ) - مجا ، م : بگفت
( 10 ) - مجا ، ت : درآمدند
( 11 ) - م : او
( 12 ) - مجا : ببوسيدند . ت : بوسيدن گرفتند
( 13 ) - م : اينان
( 14 ) - مجا :
خاليان
( 15 ) - مجا ، ت : تواند
( 16 ) - اساس : جوهر
( 17 ) - مجا :
آوردند
( 18 ) - مجا ، ت ، م : ندارد
( 19 ) - مجا ، ت : نزديك . م :
به نزديك
( 20 ) - مجا : از آن وقت باز
( 21 ) - مجا : كه او
( 22 ) - مجا : آن جوان
( 23 ) - ت : جدا . مجا : ندارد
( 24 ) - مجا : مالى . ت : و مالى
( 25 ) - مجا : با
( 26 ) - مجا : لشكرگه . ت : لشكر
( 27 ) - ت : باز رسانيد