گفت : ( او را ديدم روى به روى مىگذشت و در هر كس مىنگريست ) « 1 » و از جملهء « 2 » اين لشكر مرا اختيار كرد و حاجت خود « 3 » بر من رفع كرد ، روا نداشتم كه ظنّ او را باطل كنم و اميد او را وفا نگردانم . چون روز ديگر شد « 4 » آن پير را ديدم كه مىآمد و دو جوان مسلمان از اسيرانى كه داشتند مىآورد و آن هر دو اسير را به مسلمه داد و گفت :
امير « 5 » آن جوان را كه در حق من نيكويى كرد بفرمايد « 6 » تا با من به حصار « 7 » آيد تا مكافات اين احسان و مجازات اين لطف به جاى « 8 » آرم « 9 » .
مسلمه آن جوان را گفت : اگر ترا مىبايد برو . آن جوان با او برفت .
چون به حصن او رسيد آن پير او را گفت : يا جوان هيچ مىدانى كه تو فرزند منى ؟ جوان گفت : من چگونه فرزند تو باشم ، مردى مسلمانم « 10 » از عرب و تو مردى نصرانى از روم . گفت با من بگوى كه مادر تو از كجاست ؟ گفت مادر من از روم « 11 » است .
گفت : با تو صفت مادر تو بخواهم گفت به خداى بر تو ، كه چون « 12 » راست گويم مرا تصديق كنى . جوان گفت چنان كنم . رومى آغاز كرد و صفت مادر او مىكرد كه « 13 » : يك موى « 14 » خطا نگفت و يك وصف غلط نكرد . بعد از آن گفت : مادر تو دختر من است و تو « 15 » فرزند
هامش
( 1 ) - ت : او را ديدم روى مىنگريست و مىگذشت
( 2 ) - ت : از جمله
( 3 ) - ت : ندارد
( 4 ) - ت : چون ديگر روز بود
( 5 ) - مجا : اى امير
( 6 ) - مجا ، ت : دستورى فرماى
( 7 ) - ت : حصار من
( 8 ) - ت : به جا
( 9 ) - مجا : آورم
( 10 ) - مجا : من مردى مسلمان . ت : من مردىام مسلمان
( 11 ) - اساس : از روم
( 12 ) - مجا : اگر
( 13 ) - ت : و موى به موى مادر او مىگفت اساس : گفت
( 14 ) - چاپى : يك مو
( 15 ) - ت : و بدين وجه تو . . .