جلد « 1 » بيارم و به عوض خود رها كنم . مسلمه گفت : ضمان تو « 2 » كيست ( بدين سخن كه مىگويى ) « 3 » تا ترا رها كنم ؟ آن مرد گفت : چون « 4 » وعده كنم البته وفا كنم « 5 » . مسلمه گفت : مرا بر سخن تو اعتماد نباشد ، پير گفت : مرا بگذار تا در لشكر تو طوفى بكنم باشد كه كسى « 6 » بيابم « 7 » كه « 8 » ضمان من شود « 9 » و تر اعتماد افتد . مسلمه موكّلان را فرمود ( كه او را بگذارند « 10 » تا گرد لشكرگاه « 11 » طوفى بكند « 12 » و ) « 13 » هر كجا رود « 14 » با او بروند . « 15 » پس آن پير « 16 » گرد لشكرگاه « 17 » مىگرديد و در روى هر كسى مىنگريد تا به جوانى رسيد « 18 » از بنى كلاب . او را گفت : اى جوان مرا ضمان كن از امير ، و قصّهء خود با او شرح داد . گفت : « 19 » چنان كنم ، بيامد « 20 » و او را ضمان شد ؛ « 21 » و مسلمه « 22 » بفرمود تا او را رها كردند . و چون او برفت « 23 » از جوان پرسيد كه تو او را مىشناسى ؟ گفت : نه « 24 » . گفت : پس به چه اعتماد ( ضمان او شدى ) « 25 » و خود را عرضهء « 26 » تلف و هلاك « 27 » گردانيدى ؟
هامش
( 1 ) - ت : جلد را
( 2 ) - مجا ، ت : ندارد
( 3 ) - مجا : درين كه تو مىگويى . ت : بدين كه تو مىگويى .
( 4 ) - ت : من چون . . .
( 5 ) - مجا : نمايم
( 6 ) - ت : كسى را
( 7 ) - مجا : يابم
( 8 ) - مجا ، ت : كه مرا
( 9 ) - مجا ، ت : ضمان كند
( 10 ) - ت : تا او را رها كردند
( 11 ) - ت : لشكر
( 12 ) - ت : طواف كند
( 13 ) - مجا ، ت : عبارت ميان دو پرانتز را ندارد
( 14 ) - مجا : تا هر كجا كه او رود
( 15 ) - ت : برود
( 16 ) - ت : شيخ
( 17 ) - ت : لشكر
( 18 ) - مجا ، ت :
بگذشت
( 19 ) - مجا : جوان گفت
( 20 ) - مجا ، ت : و بيامد
( 21 ) - مجا ، ت : ضمان كرد
( 22 ) - مل : مسلم
( 23 ) - ت : و چون برفت
( 24 ) - ت : نى
( 25 ) - مجا : او را ضمان شدى . ت : او را ضامن شدى
( 26 ) - اساس : عرصه
( 27 ) - مجا : هلاك و تلف