الحكاية السادسة عشر - روايت كردهاند كه عامل ابو جعفر منصور از « 1 » فلسطين به دو نوشت كه يكى از اهل فلسطين مردمان « 2 » را اغرا « 3 » مىكند و پريشان مىدارد و بر احكام و اوامر من اعتراض مىكند و تدبيرى كه در « 4 » مصالح « 5 » و توجيه اموال مىكنم مشوّش مىگرداند « 6 » . ابو جعفر به دو نوشت كه خون « 7 » تو ضايع است اگر آن شخص را نگيرى « 8 » و به نزديك من نفرستى .
عامل آن شخص را « 9 » به دست آورد و به نزديك جعفر فرستاد . چون او را پيش « 10 » امير المؤمنين بردند « 11 » فرمود تويى كه « 12 » بر عامل من اعتراض مىكنى و كار بر وى مشوّش « 13 » مىدارى ؟ بفرمايم تا گوشت « 14 » از استخوان تو « 15 » جدا مىكنند « 16 » . و اين مردى « 17 » پير بود « 18 » و آوازى « 19 » ضعيف داشت .
گفت « 20 » :
العربيّه
اتروض عرشك بعد ما هرمت * و من العناء « 21 » رياضة الهرم
الترجمه :
اگر تو خواهى تا پير ادب پذير شود * محال باشد تغيير عادت پيران
ابو جعفر از ضعف آواز او نشنيد « 22 » كه چه مىگويد . گفت : يا
هامش
( 1 ) - مجا : بن . ت ، م : بر
( 2 ) - مجا : مردم
( 3 ) - ت : اغوى
( 4 ) - ت : ندارد
( 5 ) - مجا : ندارد
( 6 ) - مجا : تشويش مىكند
( 7 ) - ت : جون
( 8 ) - ت : برنگيرى
( 9 ) - مجا : او را .
( 10 ) - ت : در پيش
( 11 ) - ت : بايستانيدند
( 12 ) - ت : كه تويى
( 13 ) - مجا ، ت : بشوليده ، م : شوريده
( 14 ) - ت : گوشت
( 15 ) - ت : ندارد
( 16 ) - مجا ، ت : كنند
( 17 ) - ت : مرد
( 18 ) - ت افزوده : سخت
( 19 ) - مجا ، ت : آواز
( 20 ) - مجا : ندارد
( 21 ) - ت : الصا
( 22 ) - مجا ، ت : نشنود