فان كنت تنكر « 1 » شيئا جرى * فهب للخلافة « 2 » ما قد سلف
و جدلى « 3 » بصفحك عن زلّتى * فبالفضل يأخذ اهل الشّرف
ترجمه « 4 » :
به ردّ تحفه دريدى تو پرده بر « 5 » كارم * برهنه كردى رازى كه بود پوشيده
خلافت « 6 » تو سزد عذر گو خلاف مرا * ز ناپسند « 7 » بود عفو بس پسنديده « 8 »
به عفو كوش كه چون ( ديده بر سر آيد آنك ) « 9 » * به فضل و لطف كند جرم دوست ناديده
و اين ابيات را صوتى بساخت و ( ابيات و صوت ) « 10 » آن كنيزك را تعليم داد ( تا ياد گرفت و او را ) « 11 » به نزديك « 12 » محمّد امين فرستاد . كنيزك بربط ساخته كرد و به نزديك محمّد امين در رفت و خدمت كرد و بايستاد و گفت : بندهء تو و عمّ تو ابراهيم مىگويد ، و شعر آغاز كرد در صوت ، و بربط نواختن گرفت . چون تمام كرد امين « 13 » گفت : احسنت اى دخترك نام تو چيست ؟ گفت : هديه . گفت : تو همچو نام خويش هستى ، ( يعنى هديه هستى ) « 14 » . گفت : هست ، و مرا هديه اين ساعت « 15 » نام كرد كه به خدمت امير المؤمنين فرستاد . محمد شاد گشت « 16 » و آن تغيّر خاطر زايل شد « 17 »
هامش
( 1 ) - عربى : تحقد
( 2 ) - عربى : للعمومة .
( 3 ) - ت : و خدلى ( ظ : خذلى )
( 4 ) - مجا ، ت : الترجمه
( 5 ) - مجا : در
( 6 ) - ت : خلاف
( 7 ) - م : نه ناپسند
( 8 ) - ت : بس كسنديده . م و چاپى : ناپسنديده
( 9 ) - مجا : ديده زلتى بيند . م و چاپى : ديده بر سر است آنكو .
اساس : ديده بباد ارابك ( صورت متن از ت است )
( 10 ) - مجا : ندارد
( 11 ) - مجا : ندارد
( 12 ) - مجا : و به نزد
( 13 ) - ت : امير
( 14 ) - مجا : ندارد
( 15 ) - مجا : آن زمان
( 16 ) - مجا : شد
( 17 ) - مجا ، ت : گشت .