غايت « 1 » بر تو ساخط بودم « 2 » ، راضى گشتم « 3 » و چهل هزار دينار « 4 » عطا فرمودم « 5 » . همين لحظه « 6 » از جعفر « 7 » قبض كن « 8 » . و پسرش « 9 » را بخواند و گفت :
گواه باشيد كه دختر خود عاليه را به زنى به دو « 10 » دادم و از مال خويش « 11 » دو هزار هزار درم مهر او گردانيدم و ولايت مصر به دو دادم . چون جعفر يحيى « 12 » بيرون رفت اسحاق گويد : كيفيت حال « 13 » از او « 14 » پرسيدم . گفت : بامداد پگاه « 15 » به نزديك « 16 » امير المؤمنين آمدم « 17 » و آنچه دوش در آن بوديم حرفا بعد حرف « 18 » با او شرح دادم و حكايت آمدن « 19 » عبد الملك و غلطى كه حاجب كرده بود و آنچه عبد الملك با ما كرد « 20 » از رفع حشمت « 21 » و موافقت در حالتى كه در آن بوديم . تعجّب نمود و خوشش آمد . بعد از آن گفتم كه « 22 » از امير المؤمنين « 23 » چند چيز را ضمانى « 24 » كردهام . گفت چيست ( آن ضمانى كه كردهاى ؟ ) « 25 » تمامت با او شرح دادم . گفت : به ضمانى « 26 » خويش وفا كن . و فرمود تا او را « 27 » حاضر كردم « 28 » و رفت آنچه ديدى « 29 » .
هامش
( 1 ) - مجا ، ت : امير المؤمنين
( 2 ) - مجا ، ت ، م : بود
( 3 ) - مجا ، ت : گشت . م : شد
( 4 ) - مجا ، ت : چهار هزار هزار درم ( عربى : اربعة آلاف الف )
( 5 ) - مجا ، ت : فرمود
( 6 ) - مجا : بفرمايد تا همين لحظه . ت : تا همين لحظه
( 7 ) - مجا ، ت ، م : جعفر بن يحيى
( 8 ) - مجا ، ت ، م : كنند
( 9 ) - مجا ، ت ، م :
بعد از آن پسرش را
( 10 ) - مجا ، ت : به او
( 11 ) - از ت . اساس : خودش .
مجا : خود
( 12 ) - مجا ، ت ، م : جعفر بن يحيى
( 13 ) - مجا ، ت : آن حال
( 14 ) - ت : وى
( 15 ) - مجا : ندارد
( 16 ) - مجا : به نزد
( 17 ) - مجا : در آمدم
( 18 ) - ت ، م : حرفا به حرف .
( 19 ) - مجا : در آمدن
( 20 ) - ت ، م : كرد با ما
( 21 ) - مجا : رفعت و حشمت . م : در حاشيه تصحيح كرده : رفع وحشت
( 22 ) - ت : ندارد
( 23 ) - مجا ، م : امير
( 24 ) - مجا ، ت ، م : ضمان
( 25 ) - ت ، م : آنچه ضمان كردهاى . مجا : ندارد
( 26 ) - مجا : ضمان . ت ، م : به ضمان
( 27 ) - ت ، م : ايشانرا
( 28 ) - ت ، م : كردند
( 29 ) - م و چاپى افزوده : بعد از آن جعفر از خاصهء خود مالى بسيار بامثال و هداياى امير به جانب عبد الملك روان گردانيد .