شديم « 1 » و در غلواى نشاط در حالتى « 2 » بوديم كه ناگاه پرده برداشتند ، نگاه كرديم عبد الملك بن صالح « 3 » الهاشمى را ديديم كه « 4 » در آمد ، حاجب « 5 » غلط كرده بود و پنداشته « 6 » كه جعفر ابن عبد الملك « 7 » را خواسته است . و اين عبد الملك از اكابر هاشميان « 8 » بود « 9 » و از جلالت قدر و كمال رفعت محلى « 10 » عالى داشت ، و بارها امير المؤمنين التماس كرده بود و او « 11 » از منادمت او به دفعات « 12 » امتناع نموده ، و بغايت زهد و تقوى معروف بود و رشيد به كرّات و مرّات ( خواسته بود و ) « 13 » كوشيده « 14 » تا يك قدح شراب بخورد اجابت « 15 » نيافته بود . و چون او را بديديم هر دو حيران بمانديم و در يكديگر مىنگريستيم و از غايت دهشت و حيرت عيش بر ما منغّص « 16 » گشت و پوست بر تن جعفر خواست كه بطرقد . « 17 » و عبد الملك بر حال ما و پريشانى كه در طبيعت « 18 » حادث گشت مطلّع شد « 19 » ، روى « 20 » به ما آورد و چون به رواقى رسيد ، خانهاى « 21 » را كه ما در « 22 » آنجا بوديم در درون « 23 » اين « 24 » رواق بود ، طيلسان و جامهها به « 25 »
هامش
( 1 ) - اساس : ندارد
( 2 ) - ت ، م : در خوشترين حالتى
( 3 ) - مجا : الصالح
( 4 ) - مجا : ندارد
( 5 ) - ت : و حاجب
( 6 ) - مجا : و پنداشت
( 7 ) - مجا : جعفر عبد الملك . ت : جعفر بن عبد الملك .
( 8 ) - ت ، م :
بنى هاشم
( 9 ) - ت : ندارد
( 10 ) - اساس و ت : مجلس . م : بالاى كلمهء مجلسى نوشته : محلى
( 11 ) - اساس : ندارد . م : وى
( 12 ) - ت : بدفعا
( 13 ) - ت :
ندارد
( 14 ) - ت : كوشيده بود
( 15 ) - ت : اجانب . مجا : اجازت
( 16 ) - ت : منقص . م : منقض
( 17 ) - ت : خواست از خشم بطرقد
( 18 ) - ت : طبيعت ما
( 19 ) - ت : گشت
( 20 ) - مجا ، ت : و روى
( 21 ) - ت : كه خانهاى را كه ما
( 22 ) - مجا : ندارد
( 23 ) - ت : درين
( 24 ) - مجا ، ت : ندارد
( 25 ) - مجا ، ت : با