و سيصد « 1 » شلوار بشمرديم از انواع ثياب ، كه يكى را بند « 2 » در وى « 3 » نكشيده بودند « 4 » ، با آنكه نوع جامه ذخيره نهادن ملوك را « 5 » معتاد نبوده است .
چنان كه در خاطر آمد از اين سخن عذر خواستم . چون از خواندن « 6 » قصيده فارغ شد « 7 » عتابى اندك و بازخواستى سهل بكرد و گفت : اى فلان چه بر آن داشت ترا « 8 » كه بر تكلّف جواب گفتن من خود را تكليف كردى ؟ گفتم :
امير « 9 » - ايدّه اللّه - مرا بر آن داشت . گفت « 10 » : به چه چيز ؟ گفتم : بدانچه فرمود :
و ابى « 11 » من لاكفاء له * من يسامى « 12 » مجده قولوا
ترجمه اينست :
نداشت كفوى در رفعت و شرف پدرم * كسى كه داند همتاش « 13 » گو بگو « 14 » و بيار
چون امير فرمود كه بگويند « 15 » گفتم ، چنان كه عرب را عادت باشد در « 16 » تفاخر . و رعيّت با ملوك ، و فرو دستان با پادشاهان مفاخرت نمايند . و از اين « 17 » نوع بسيار عذر خواستم و به گناه خود اعتراف كردم و او عذر « 18 » قبول كرد و عفو مبذول داشت و آن مسامحت « 19 » را به احسان و اجمال مؤكّد گردانيد و گفت : ما را در كار نصر بن شيث تدبيرهاى خوب ارشاد كردى
هامش
( 1 ) - ت : هزار ششصد . م : سيصد
( 2 ) - مجا : هر يكى را بندى
( 3 ) - مجا :
ندارد
( 4 ) - مجا : در كشيده بودند . ت : نكشيده . اساس : كشيده بودند .
( 5 ) - مجا : ملوك را ذخيره نهادن
( 6 ) - مجا : ندارد
( 7 ) - يعنى شدم ( م : شدم )
( 8 ) - ت : ندارد
( 9 ) - مجا : امير المؤمنين
( 10 ) - اساس : گفتم
( 11 ) - مجا ، ت : وانى
( 12 ) - مجا : نسالى .
( 13 ) - اساس : همتايش
( 14 ) - اساس ، م ، چاپى : بيا
( 15 ) - مجا : بگويد . م : بگوييد . چاپى : بگو
( 16 ) - ت : و در
( 17 ) - ت : هر
( 18 ) - مجا : ندارد
( 19 ) - مجا : مصلحت . م : مساءت