چو تيغ وام دهى جانت مرتهن « 1 » باشد * به خون خصم پس از تو برآورند دمار
دراز دستى تو هم ز دست مخلوعست * و گرنه دست ترا نيست اين همه مقدار
ز گنج او بد اگر رنج گشت حاصل او * ز زند « 2 » او بد اگر در وى او فتاد شرار
مدار رعيت بدخوى و راعى بىمهر * اگر خلاف نمودند لشكر جرّار
تو آن كسى كه بد آتش فروز آتشگاه * پدرت آنكه نبد در دوران او شلوار « 3 »
بزرگى تو كه مىداند از وضيع و شريف * كه بود در نسب تو كه بد ز اصل كبار
چه فخر باشدت از دودهاى كه گشت مشوب * به سفلگان خبيث از اراذل و اشرار
كه بد حسين « 4 » و كه بد مصعب و كه بود زريق « 5 » * به غول حرص زره « 6 » رفته زمرهء فجّار
بدين گروه تفاخر كنى ز مجهولى * تراز نسبتشان عار « 7 » بيشتر ز فخار
مناقشت نكنم با تو در دعاوى تو * كه هرچه گفتى زان واجبست استغفار
هامش
( 1 ) - اساس : برتهى . ( بالاى سطر به صورت مرتهن اصلاح كرده است )
( 2 ) - مجا : ارند
( 3 ) - مجا : شروار
( 4 ) - مجا : حنين
( 5 ) - اساس و مجا :
رديف
( 6 ) - اساس و مجا : وره
( 7 ) - مجا : تراز نسبت عارست .