اگر چه ريختن خون حرام باشد ليك * ترا حلال بود كشتم به زارى زار
بدان خدا كه اميد نجات از او دارم * كه از غمت نشود يك زمان دلم بيزار
دلم پر است ز تو ، خانهام چراست تهى ؟ * چو در ميان دلى از كنار چيست كنار ؟
خلاف عهد و خيانت ز دوست نيست روا * خلاف عهد تو هرگز رهى كند زنهار
چو دوستان تو در رنج و تلخى عيشند * تو نيز در حق ايشان مباش بد كردار
اگر چه فارغى از من دل حزينم هست * به دوستى تو مشغول و فارغ از اغيار
خوش آن زمان كه به من رخ نمود روز وداع * تمام ماهى كامد ز آفتابش عار
شه بتان و سر از تاج و مقنعه خالى * كه آفتاب سزد « 1 » تاج او و ماه سوار
كشان دو موى كه يك تار از او چو جنبان شد * ز بوى مشك جهان كرد كلبهء عطّار
خمار بر سر و برقع به روى بر مىبست * ميان گرفته و بگشاده « 2 » هر دو چشم خمار
هامش
( 1 ) - مجا : سرو
( 2 ) - مجا ، مل : ميان گشاده و بگرفته « كه ظاهرا با اصل عربى : و نطاق الخصر محلول مناسبتر است »