گردانم و بر او ساخط باشم و تو او را دلدارى و مراعات كنى خلاف راى من كرده باشى . باربد گفت : اى پادشاه عنايت پادشاه در حق او بيش از رعايتى است كه من كردهام كه « 1 » بدين جرم مستحق قتل بود « 2 » ، خداوند به جان با او « 3 » مسامحت كرد من نيز « 4 » به نان « 5 » مواسا « 6 » نمودم ، و آنچه ملك را بر ابقاى جان او باعث آمد مرا بر ارسال نان به دو مرخص « 7 » گردانيد . ملك چون اين سخن « 8 » بشنيد گفت : احسنت ، گناه او به تو بخشيدم . و فرمود كه « 9 » او را اطلاق كردند .
شعر « 10 » :
هيچكس در جهان نكرد زيان * به « 11 » كم آزارى و نكوكارى
در بلا يار باش ياران را * تا كند فضل ايزدت يارى
به همه حال بدروى روزى * تخم نيكى كه اين زمان كارى
الحكاية العاشره - آوردهاند كه دو مرد را به نزديك والى ولايت « 12 » آوردند يكى را به زندقه منسوب كردند و ديگر را حد خمر بر او « 13 » ثابت شد . امير فرمود كه زنديق را بكشيد و شارب الخمر را حد بزنيد . و موكلان خواستند كه هر دو را از پيش امير « 14 » بيرون برند . آن شخص را كه حد فرموده بودند بازگشت و گفت : ايها الامير مرا به دست شخصى ديگر حدّ فرماى .
امير گفت : چه تفاوت مىكند ؟ گفت مىترسم كه آن مرد غلط كند كه « 15 » او را « 16 » حدّ بزند و مرا بكشد ، بعد از آن تدارك آن سهو نتوان كرد . امير
هامش
( 1 ) - ت : كه او
( 2 ) - اساس : شوم
( 3 ) - مجا ، ت ، م : با او به جان
( 4 ) - ت و م : ندارد
( 5 ) - از ت و م .
( 6 ) - ت ، م : مواسات
( 7 ) - اساس : منغص
( 8 ) - ت : اين سخن چون
( 9 ) - ت ، م : تا
( 10 ) - اساس :
ندارد
( 11 ) - ت : بر
( 12 ) - ت : واليى از ولايت . م : واليى از ولات
( 13 ) - مجا : به دو . ت ، م : بر وى
( 14 ) - مجا : ملك .
( 15 ) - ت : ندارد
( 16 ) - مجا : و آن مرد را