منير ، چنين حكايت كرد « 1 » كه ابو جعفر منصور چون ابراهيم عبد اللّه « 2 » را قتل كردند فرمود تا مرا و جملهء « 3 » آل ابى طالب را از مدينه به كوفه برند « 4 » و يك محتلم را از ما آنجا رها نكردند ، و چون به كوفه رسيديم مدّت يك ماه در كوفه بوديم و ساعة بعد ساعة منتظر قتل و تعذيب و آنچه از توابع « 5 » آن باشد مىبوديم . بعد از يك ماه ربيع حاجب از پيش ابو جعفر برسيد « 6 » و گفت : آن علويان كجااند ؟ ايشان را بگوييد تا دو مرد از ( بزرگان و افاضل خويش ) « 7 » كه عاقلتر و تمامتر « 8 » باشند به « 9 » نزديك امير المؤمنين فرستند .
من و حسن زيد « 10 » به نزديك او رفتيم . چون « 11 » مرا بديد ، گفت : انت الذّى تعلم « 12 » الغيب ؟ تويى كه غيب مىدانى ؟ گفتم كه « 13 » ( غيب جز خداى « 14 » - تعالى « 15 » - كسى نداند ) « 16 » . گفت : تويى كه اين خراجها به نزديك تو مىآرند ؟ گفتم :
به نزديك « 17 » امير المؤمنين آرند . گفت : هيچ مىدانى « 18 » كه شما را چرا خواندهام ؟ گفتم : نه « 19 » . گفت : مىخواهم كه منازل شما خراب كنم و چاهها بينبارم « 20 » و درختهاى شما از بيخ بر كنم و شما را در بيشههايى « 21 » كه از عمارت دور و از مردم مهجور باشد جاى دهم تا اهل عراق و حجاز به نزديك شما نيايند كه مفسدت شما در زيارت « 22 » كردن و « 23 » اعتقاد و تقرّب « 24 » نمودن
هامش
( 1 ) - ت : كند
( 2 ) - ت : ابراهيم بن عبد اللّه
( 3 ) - ت : تا جملهء
( 4 ) - ت : آورند .
( 5 ) - مجا : لوازم
( 6 ) - مجا ، ت ، م : بيرون آمد
( 7 ) - مجا : ( ايشان )
( 8 ) - مجا : كه فاضلتر و عاقلتر . ت ، م : كه عاقلتر و - با تميزتر
( 9 ) - ت : در
( 10 ) - ت : حسن بن زيد
( 11 ) - مجا : ندارد
( 12 ) - م : يعلم
( 13 ) - ت : ندارد
( 14 ) - ت : خدا
( 15 ) - ت : ندارد
( 16 ) - مجا : جز خداى كسى غيب نداند .
( 17 ) - ت : بل كه به نزديك . م : بلى كه از نزديك
( 18 ) - مجا : دانى . ت : مىدانيد
( 19 ) - ت ، م : نى
( 20 ) - م : بسازيم
( 21 ) - اساس : بيشها
( 22 ) - از چاپى ، ت و م ساير نسخ : زيادت
( 23 ) - مجا : ندارد
( 24 ) - ت : تقويت .