جاى آوردند ، چون ظاهر نشد پير زنى در ميان ايشان بود كه از خداى « 1 » خبر نداشت و از شفقت در دلش اثر نبود ، آواز داد ( فتشّوا فلها « 2 » اى فرجها ) ، يعنى « 3 » در فرجش طلب كنيد كه در آنجا پنهان كرده باشد ، و قصد آن كردند كه آنچه او گفته بود « 4 » به جاى آرند « 5 » و از آن فضيحت عالم بر من سياه گشت « 6 » ، و سر سوى « 7 » آسمان برداشتم « 8 » و گفتم : « يا ربّاه اغثنى و يا غياث - المستغيثين اغثنى » . هنوز ( اين سخن « 9 » ) تمام نكرده « 10 » بودم كه عقاب بر سر ما پرواز كرد و آن وشاح در ميان « 11 » ما انداخت و ايشان خجل شدند ( و از من « 12 » ) عذر خواستند ، و اين معنى را من « 13 » در اين بيت « 14 » نظم دادم « 15 » و ورد خود گردانيدم تا نعمت خداى - تعالى - در « 16 » دل من فراموش نشود و شكر آن ترك نكنم .
شعر « 17 » :
ترا خداى چو از ورطهاى رهايى داد * همان بهست كه پيوسته شكر آن گويى
به كام خود چو رسيدى به شكر لب جنبان * كه او سزاست كه شكرش به صد زبان گويى
الحكاية الثانية و الاربعون - فضل بن الربيع روزى به نزديك فضل - بن يحيى بن خالد البرمكى در آمد . فضل بن يحيى قدر فضل « 18 » ندانست و
هامش
( 1 ) - م : خداى تعالى
( 2 ) - ت : فلهما . م ، مل ، چا : قبلها . چب : فليها
( 3 ) - ت : يعنى كه
( 4 ) - مجا ، ت : فرمود
( 5 ) - م : آورند
( 6 ) - م : شد
( 7 ) - م : و روى به
( 8 ) - م : كردم
( 9 ) - مجا : ندارد
( 10 ) - مجا : نگفته
( 11 ) - مجا : ندارد .
( 12 ) - م : ندارد
( 13 ) - مجا ، ت ، م : و من اين معنى را
( 14 ) - م : ندارد
( 15 ) - م : كردم
( 16 ) - مجا : بر
( 17 ) - م : نظم
( 18 ) - مجا : فضل ربيع