كه آن لحظه كردم همه با او تقرير كردم و او را گرد سراى خويش برآوردم « 1 » تا بديد كه در « 2 » همه سراى چيزى « 3 » كه يك « 4 » درم ارزد نبود . او بازگشت و هم در حال معاودت كرد و گفت : حال تو با امير شرح دادم ، پانصد دينار ديگر فرستاده است ؛ فرمود « 5 » كه آن « 6 » پانصد دينار در وجه « 7 » اثاث بيت « 8 » و ما يحتاج - اليه « 9 » صرف كن « 10 » و اين « 11 » پانصد دينار در وجه نفقه صرف كن « 12 » تا آنگاه « 13 » كه خداى - تعالى - كار را « 14 » ساخته گرداند . و غلام باز آمد و حكايت تمام « 15 » با او بگفتم و زر « 16 » پيش او بنهادم . او نيز خداى « 17 » را شكرها « 18 » كرد ، و بعد از آن هر روز از الطاف بارى - تعالى - لطفى ديگر « 19 » مشاهده كردم « 20 » و نعمتى ديگر ديدم « 21 » و به مرادى ديگر رسيدم « 22 » .
شعر :
ببين به ديدهء عبرت كه ايزد بىچون * چه لطفهاست كه در حق هر كسى كردست
به يك زمان كند اندوه تو بدل به نشاط * خداى - عزّ و جلّ - اينچنين بسى كردست
الحكاية الحادى و الاربعون - حكايت « 23 » كردهاند كه زنى اعرابيه
هامش
( 1 ) - ت : بگردانيدم
( 2 ) - مجا : به
( 3 ) - ت : تا بديد هيچ چيزى در همه سراى من نبود كه . . .
( 4 ) - مجا : كه به يك
( 5 ) - مجا : و فرموده
( 6 ) - ت : ندارد
( 7 ) - ت : ندارد
( 8 ) - م : اثاث البيت
( 9 ) - مجا : و ما يحتاج
( 10 ) - ت : ندارد
( 11 ) - ت : و آن
( 12 ) - ت : در وجه نفقه كن
( 13 ) - مجا ، ت : تا آنگه . م : تا آن وقت
( 14 ) - مجا ، ت ، م : كار تو
( 15 ) - ت ، م : تمامت
( 16 ) - مجا : در
( 17 ) - ت : خدا
( 18 ) - م : شكر
( 19 ) - ت : در حق خود
( 20 ) - م : ميكردم
( 21 ) - م : ميديدم
( 22 ) - م : ميرسيدم
( 23 ) - مجا ، ت : روايت