چو سخت گردد كارت اميد راحت دار * خداى گفت كه از بعد سختى آسانيست
پسر زياد چون اين سخن راست « 1 » بشنيد رشتهء سه تاى « 2 » اوصاف ذميمه كه ( ثلاث مهلكات : شحّ مطاع و هوى متّبع و اعجاب المرء بنفسه ) بگسست و زياد برفت و عفو جرايم « 3 » او گرده « 4 » هزار بود خانهگير دل او شد تا از وى در گذشت « 5 » و فرمود تا وى را اطلاق كردند و بعد از آن مدتّى « 6 » طويل در خصب « 7 » عيش و سلامت « 8 » و رفع منزلت و درجت روزگار گذرانيد . « 9 »
الحكاية الاربعون - محمد بن موسى بن الفرات حكايت كند كه على بن يزيد « 10 » صاحب البريد گفت كه من مدتى « 11 » كتابت عباس مأمون « 12 » مىكردم و در وقتى « 13 » عباس بر من خشم گرفت و مرا مصادرهء سخت فرمود - « 14 » و هرچه در مال و ملك من بود از من بشد « 15 » و بيرون « 16 » از جامهاى و اسبى « 17 » هيچ ديگر « 18 » نداشتم « 19 » . در اول روز برنشستمى و به سلام هر كس رفتمى و چون به آخر روز فرود آمدمى اسب را به كرا بدادمى تا بار برنهادندى
هامش
( 1 ) - اساس : چون راست كه اين سخن
( 2 ) - مج و مجا : دو تاى
( 3 ) - ت :
از جرايم
( 4 ) - مجا ، ت : اگر . م : كه
( 5 ) - ت : در گذاشت
( 6 ) - ت : مدت
( 7 ) - مجا : خفص . م . و چاپى : حفظ
( 8 ) - ت ، م : و امن و سلامت
( 9 ) - مجا ، ت : گذاشت
( 10 ) - مجا : على يزيد
( 11 ) - ت : گفت من مدتى .
م : گفت : مدتى
( 12 ) - ت : عباس بن مأمون
( 13 ) - ت ، م : در وقتى . مجا : وقتى
( 14 ) - ت : بفرمود
( 15 ) - اساس : بشد
( 16 ) - مجا : و من بيرون . . . ت : و من و پسر من راى بماندم كه . م : و من و پسر من چنان بىبرگ مانديم كه
( 17 ) - مجا ، ت : اسبى و زين و لگامى و جامهاى كه ميپوشيدم . م : به غير از اسبى و زينى و لگامى و غلام و جامه كه مىپوشيديم
( 18 ) - م : چيزى ديگر
( 19 ) - م : نداشتيم