شتم « 1 » و فحش ايذا « 2 » كرد و گفت : تو حروريى . آن مرد ايمان غلاظ و شداد بر زفان راند « 3 » كه من حرورى نيستم ، و عبيد اللّه در حق او بسى تهديد « 4 » و وعيد راند « 5 » و اشارت كرد « 6 » كه محبوس گردانيد « 7 » تا آنچه او را سزا باشد « 8 » در حق او « 9 » تقديم كنم « 10 » . چون وى را باز گردانيدند با خود سخنى آهسته گفت « 11 » : عبيد اللّه فرمود « 12 » تا ويرا باز گردانيدند « 13 » . پرسيد كه چه مىگفتى ؟
گفت : بيتى « 14 » از شعر « 15 » بر خاطر « 16 » گذشت به « 17 » طريق تمثّل بر زبان « 18 » مىراندم « 19 » . گفت : پس « 20 » تو عظيم دل فارغى كه پرواى آن دارى « 21 » . گفت « 22 » تو گفتى اين شعر « 23 » يا گفتهء ديگران است « 24 » . گفت من گفتهام . عبيد اللّه فرمود كه برخوان ، برخواند :
شعر « 25 » :
عسى فرج يأتى به اللّه انّه * له كلّ يوم فى خليقته امر
اذا اشتّد « 26 » عسرا فارج « 27 » يسرا فانمّا * قضى اللّه انّ العسر يتبعه اليسر
الترجمه :
بود كه كار گشاده شود ، مشو نوميد * كه كار ايزد پيوسته حال گردانيست
هامش
( 1 ) - ت ، م : به ستم
( 2 ) - مجا : انذار
( 3 ) - م : ايمان غلاظ و شداد بخورد
( 4 ) - م : افزوده : فرمود
( 5 ) - مجا : وعيد كرد . ت : و وعيد كرد
( 6 ) - م : نمود
( 7 ) - مج : محبوس گردانند . ت : محبوسش گردانيد
( 8 ) - ت ، م :
تا آنچه سزاى آنست
( 9 ) - مجا . ت : وى
( 10 ) - مجا : تقديم كنند . ت :
تقديم افتد . م : به تقديم رسد
( 11 ) - ت : مىگفت
( 12 ) - مجا : گفت كه
( 13 ) - ت : باز گردانند
( 14 ) - ت : ندارد
( 15 ) - م : ندارد
( 16 ) - مجا :
بر خاطرم . م : بر خاطر من
( 17 ) - مجا بر
( 18 ) - ت : زفان
( 19 ) - مجا :
راندم
( 20 ) - مج ، مجا ، ت : بس
( 21 ) - م افزوده : كه شعر بگويى
( 22 ) - ت : ندارد م : حال
( 23 ) - م : شعر را
( 24 ) - مجا : دگرانست .
( 25 ) - مجا ، ت : العربيه
( 26 ) - ت : استد
( 27 ) - مجا : قارح