جوان هلاك خود « 1 » معاينه كرد از جان نوميد « 2 » شد « 3 » . گفت : اى فلان ! در هلاك من تعجيل « 4 » مكن ( كه هرگاه كه خواهى توانى ) « 5 » و مرا چندان امان ده كه دو ركعت نماز بگزارم ؛ بعد از آن تو دانى بدانچه « 6 » ترا فرمودهاند .
پس برخاست « 7 » و دو ركعت نماز بگزارد « 8 » ، و آن موكّلان شنيدند « 9 » كه در نماز مىگفت : « يا خفى اللطف اغثنى « 10 » فى وقتى هذا و الطف لى بلطفك الخفى » .
گفتند : هنوز دعا تمام نكرده بود كه بادى سخت برخاست و غبارى تيره پديد آمد چنان كه يكديگر را نتوانستيم ديد و از صعوبت آن حالت در روى افتاديم و به خويشتن چنان مشغول شديم كه پرواى آن جوان « 11 » نبود .
بعد از آن غبار بنشست « 12 » و باد ساكن گشت « 13 » ، جوان را طلب كرديم نيافتيم « 14 » و آن « 15 » بندها كه « 16 » بر وى بود « 17 » ديديم آنجا « 18 » افتاده « 19 » . با يكديگر گفتيم « 20 » : نبايد كه امير المؤمنين را گمان افتد كه ما او را اطلاق كرديم . اگر با او دروغ گوييم تواند بود كه خبر آن جوان بعد از اين به وى رسد و اگر راست گوييم شايد « 21 » كه باور ندارد و ما را هلاك گرداند « 22 » . و بعد از آن با يكديگر گفتيم : اگر دروغ ما را از بلا بخواهد « 23 » رهانيد « 24 » راست « 25 » بهتر رهاند . چون به نزديك « 26 » هارون الرشيد در آمديم صورت حال راست « 27 »
هامش
( 1 ) - م : ندارد
( 2 ) - مجا : نااميد
( 3 ) - ت : گشت
( 4 ) - ت : چندين تعجيل
( 5 ) - مجا : ندارد
( 6 ) - ت : و آنچه
( 7 ) - ت : و برخاست
( 8 ) - ت : گذارد
( 9 ) - مجا : مىشنودند . ت : شنودند
( 10 ) - ت و چاپى : اعنى
( 11 ) - ت : جوان مان
( 12 ) - مجا : چون غبار بنشست
( 13 ) - مجا : شد .
( 14 ) - مجا : جوان را نيافتم
( 15 ) - مجا : ندارد
( 16 ) - ت ، م : ديديم كه
( 17 ) - مجا : نهاده بود
( 18 ) - م : كه آنجا
( 19 ) - مجا : افتاده بود
( 20 ) - ت : گفتيم كه
( 21 ) - م : باشد
( 22 ) - م : كند
( 23 ) - مجا : نخواهد
( 24 ) - ت : رهانيدن . م : رهانيد نخواهد
( 25 ) - م : راستى
( 26 ) - م : نزديك
( 27 ) - ت ، م : براستى