كه « 1 » چه مىگفت تا ناگاه بىموجبى « 2 » او را رها كردند . بعد از آن پرسيدم از آن مرد « 3 » كه چه مىگفتى ؟ گفت : مىگفتم : « اللهم ربّ ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و ربّ جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و منزل التوراة و الانجيل و الزبور و الفرقان العظيم ادراء عنى « 4 » شرّ زياد » « 5 » .
الحكاية الخامسة و العشرون - آوردهاند كه هارون الرشيد روزى يكى « 6 » از خدمتكاران خود را بفرمود « 7 » كه چون شب در آيد به فلان حجره رو « 8 » و در بگشاى « 9 » و آن كس را كه در آن « 10 » حجره باشد « 11 » بگير و به فلان صحرا و به فلان موضع بر ، آنجا « 12 » چاهى است محفور « 13 » ، او را زنده در آن چاه افكن « 14 » و چاه را به خاك انباشته كن « 15 » و بايد كه فلان حاجب با تو باشد . آن شخص بر موجب « 16 » فرمان در حجره « 17 » بگشاد . امردى « 18 » [ ديد ] در غايت كمال « 19 » و لياقت « 20 » و لطافت و ظرافت كه آفتاب از نور روى او خجل شدى ، او را بگرفت « 21 » و به عنفى « 22 » هرچه تمامتر بكشيد . « 23 » آن جوان گفت از خداى « 24 » - عز و جل « 25 » - بترس « 26 » كه من فرزند رسول خداام « 27 » ، اللّه اللّه كه « 28 » فرداى قيامت جد « 29 » مرا بينى و خون من در گردن تو باشد . آن شخص به سخن او هيچ التفات نكرد و آن جوان را كشان كشان بدان موضع « 30 » كه نامزد « 31 » بود آورد و چون
هامش
( 1 ) - ت ، م : ندارد
( 2 ) - ت افزوده : تا
( 3 ) - م : ندارد . مجا : بعد از آن از آن مرد پرسيدم
( 4 ) - چا : ادرعنى . چب : اوزعنى
( 5 ) - م افزوده : بفضلك و كرمك
( 6 ) - ت : بعضى
( 7 ) - ت : فرمود
( 8 ) - بجز مجا و ت ( ساير نسخ : رويد )
( 9 ) - مجا : بگشا
( 10 ) - مجا . ت : ندارد
( 11 ) - مجا : آنجا بينى . ت : آنجا يا بى
( 12 ) - ت : كه آنجا . مجا : ندارد . م : مغشوش است
( 13 ) - مجا : ندارد
( 14 ) - بجز مجا ، ت : افكنيد
( 15 ) - مجا : گردان به خاك . اساس : كنيد
( 16 ) - م : به موجب
( 17 ) - ت ، م : آن حجره
( 18 ) - ت : در آنجا پسرى ديد امرد
( 19 ) - م : جمال
( 20 ) - م : لياقت .
( 21 ) - ت : بگرفتند
( 22 ) - م : عنف
( 23 ) - ت : بكشيدند
( 24 ) - مجا : ندارد
( 25 ) - مجا : ندارد
( 26 ) - ت : بترسيد
( 27 ) - م : فرزند رسولم
( 28 ) - مجا : ندارد
( 29 ) - مجا : كه جد
( 30 ) - م افزوده : برد
( 31 ) - ت ، م : مأمور