من افتاده ، برخاستم و اسب او بگرفتم و خداى « 1 » مرا فرج داد « 2 » و بسلامت خلاص يافتم « 3 »
شعر : « 4 »
هر كه « 5 » ز اخلاص خواند ايزد را « 6 » * بى گمان حاجتش بر آمد از او
وانكه گردن نهاد حكمش را « 7 » * پايگه كرد و بر سر آمد از او « 8 »
وانكه در خور نمود خدمت او * از مرادات بر خور « 9 » آمد از او
بر خورى از نهال اخلاصش * كه كرم نيك در خور آمد از او
اسحق بن داوود گفت « 10 » : اين دعا را بيازمودم و مردمان را بياموختم « 11 » ، نافع يافتم .
الحكاية الرابعة و العشرون - عامر شعبى « 12 » حكايت مىكند « 13 » كه نزديك « 14 » زياد « 15 » بن سفيان نشسته بودم « 16 » كه « 17 » مردى را مقيد « 18 » بياوردند تا بكشند و در كشتن او هيچ شك « 19 » نمانده بود . آن مرد لب مىجنبانيد و نمىدانستم « 20 »
هامش
( 1 ) - مجا : و خداى تعالى
( 2 ) - ت : و خداى مرا فرج آورد . م : و خداى فرج آورد
( 3 ) - م : و سلامت يافتم
( 4 ) - م : بيت
( 5 ) - مجا : هر كه از ( اساس : هركز ) .
( 6 ) - اساس : اين در را
( 7 ) - م : وانكه گردن كشيد از حكمش
( 8 ) - ت ، م ، مل : تانگه كرد بر سر آمد ازو
( 9 ) - م : بر سر
( 10 ) - م : حكايت كرد كه
( 11 ) - م و چاپى : بياموختم و مردمان را بياموزانيدم .
( 12 ) - مجا : عامر - بن يعى . م : شيعى
( 13 ) - م : كرد
( 14 ) - مجا : كه به نزديك
( 15 ) - م : زيد
( 16 ) - ت : رفتم
( 17 ) - ت : ندارد
( 18 ) - مجا : مقيد كرده . ت : مقيد برگرفته بودند . م : مقيد آورند
( 19 ) - ت : ندارد
( 20 ) - مجا ، ت : نمىدانستم