شام « 1 » با هم سخن مىگفتيم كه شخصى را در آوردند .
گفتيم : ( يا عبد اللّه ما قصتك « 2 » ؟ ) از حال و سبب حبس او سؤال كرديم . گفت : « هيچ موجب ديگر نمىدانم الّا آنكه عريف محلّه رفته است و از من برائت كرده و گفته : او نماز بسيار مىكند و روزه بسيار مىدارد ، همانا كه مذهب خوارج « 3 » دارد . و بدين تهمت مرا بگرفتهاند و محبوس كرده ، و به خدا « 4 » كه اين مذهبى است « 5 » كه هرگز نپسنديدهام و هواى آن بر دل من نگذشته است و دوست نداشتهام آن مذهب را « 6 » و بعد از آن گفت :
بفرماييد تا مرا آب وضو بدهند ، التماس كرديم تا او را آب وضو آوردند .
وضو بساخت و برخاست و چهار ركعت نماز بگزارد « 7 » و بعد از آن گفت :
( اللهم انك تعلم علّى اسائتى « 8 » و ظلمى و اسرافى انّى لم اجعل لك ولدا ولانّدا و لا صاحبة و لا كفوا ( فان تعذب فبعدل ) « 9 » و ان تعف « 10 » فانك انت الغفور الرحيم « 11 » ، اللهم انى اسألك يا من لا يغلطه المسايل و يا من لا يشغله سمع عن سمع و يا من لا يبرمه الحاح الملحين ان تجعل لى فى ساعتى « 12 » فرجا و مخرجا من حيث ارجوا و من حيث لا ارجوا و خذلى « 13 » بقلب عبدك « 14 » الحجاج و سمعه و بصره و لسانه و يده و رجله فان قلبه و ناصيته بيدك اى رب اى رب ) . چند بار چنين بگفت بدان خداى كه جز او خداى نيست ، كه هنوز دعا تمام نكرده بود كه در زندان بگشادند و او را « 15 » آواز دادند . برخاست و گفت : « اگر عافيت باشد به خداى كه شما « 16 » را فراموش نكنم و اگر حالى ديگر بود خداى - تعالى - ميان ما « 17 » در دار
هامش
( 1 ) - مجا ، ت ، م : صلوة مغرب
( 2 ) - مجا ، قضيتك
( 3 ) - ت : خارج
( 4 ) - مجا . به خداى
( 5 ) - م : اين مذهب آنست
( 6 ) - ت : نه آن مذهب را و نه اهل آن مذهب را . م : نه آن مذهب را و نه اهل مذهب را
( 7 ) - ت : بگذارد
( 8 ) - م : ايمانى
( 9 ) - مجا : ندارد م : فان تعذبنى فانى عبدك
( 10 ) - ت ، تعفوا
( 11 ) - م : و ان تغفرلى فانك انت العزيز الحكيم
( 12 ) - ت ، چاپى : فى ساعتى هذه
( 13 ) - چاپى : او جدلى : ت : خذنى
( 14 ) - ت : عندك .
( 15 ) - ت : اوا
( 16 ) - ت ، م : شما را در دعا
( 17 ) - مجا : خدا ميان ما . م : خداى در ميان ما و شما