بخوانى خداى - تعالى - فرج آرد ؟ يعقوب گفت : بلى . گفت : بگو ( يا من لا يعلم كيف هو الا هو و يا من لا يبلغ قدرته الواصفون فرج عنى ) . بگفت . هم در وقت بشير بيامد و بشارت آورد . و از يعقوب پيغامبر ، مردى كه در بلائى « 1 » مانده بود دعائى خواست كه وسيلت فرج باشد . يعقوب فرمود بگوى « 2 » :
( اللهم اجعل لى من كل ما اهمنى و كربنى « 3 » من امر دنياى فرجا و مخرجا ، و اغفر لى ذنوبى و ثبت رجاءك فى قلبى و اقطع ممن سواك حتى لا يكون لى رجاء الا اياك ) .
الحكاية التاسعة عشر - روايت كردهاند كه جبرئيل پيش « 4 » يعقوب - عليه السلام - آمد و گفت « 5 » : خداى را بخوان و در دعا « 6 » تملق نماى . يعقوب گفت : چه گويم ؟ جبرئيل گفت : بگو : ( يا كثير الخير و يا دائم المعروف ) ، پس خداى - تعالى - « 7 » وحى فرستاد به دو « 8 » به دعايى كه خواندى « 9 » مرا « 10 » اگر هر دو « 11 » پسر تو مرده بودندى « 12 » زنده كردمى « 13 » به بركت اين دعا . « 14 » روايت « 15 » است از پيغامبر « 16 » - صلى اللّه عليه و سلم « 17 » - كه يعقوب را دوستى بود ، از يعقوب پرسيد كه سبب زايل شدن نور چشم و دو تا گشتن قامت مستوى « 18 » تو چه بود ؟ گفت : سبب تاريكى چشم من از « 19 » آن بود كه چون مردم ديدهء من يوسف « 20 » در حجاب « 21 » شد جهان بر چشم من تاريك گشت « 22 » ،
هامش
( 1 ) - ت : شدت و بلائى . مجا : سدرهء بلا
( 2 ) - مجا : گفت بگو
( 3 ) - ت :
كربتى
( 4 ) - مجا ، ت : بر
( 5 ) - ت ، مجا ، م : يعقوب را گفت
( 6 ) - م : ندارد .
( 7 ) - ت : تبارك و تعالى
( 8 ) - م : به وى
( 9 ) - مج : كه بدين دعا كه خواندى .
ت : كه به دعائى خواندى
( 10 ) - مجا : ندارد
( 11 ) - مجا ، مل : ده
( 12 ) - مل : مرده بودى
( 13 ) - مجا ، م : گردانيدمى
( 14 ) - م : به بركت اين دعا ايشان را . ت : به بركات اين دعا ايشان را .
( 15 ) - ت : و مرويست . م : مرويست
( 16 ) - م : از حضرت پيغمبر
( 17 ) - مجا : صلوات اللّه عليه و على آله و سلم . ت :
صلوات اللّه عليه . م : صلعم
( 18 ) - ت : ندارد
( 19 ) - م : ندارد
( 20 ) - اساس :
از يوسف
( 21 ) - مجا : نقاب
( 22 ) - ت : شد