پادشاه ميكنم « 1 » از شرّ او ايمن نيستم « 2 » ، و ديدم « 3 » در آن ساعت كه در آمدى لب مبارك ميجنبانيدى اگر لطف فرمايى و ما را « 4 » بياموزى تا « 5 » در وقتى كه از خشم سلطان ترسان باشيم « 6 » آن كلمات را عوذه و تميمهء خود « 7 » سازيم .
آن زبدهء دودهء « 8 » رسالت فرمود كه با تو بگويم به شرطى كه از آل « 9 » معاويه هيچكس « 10 » را نياموزى . قبول كردم كه نياموزم . گفت : چون در ورطهاى افتى و از شر سلطان خائف شوى « 11 » بگوى « 12 » : ( لا إله الا اللّه الحليم الكريم ، لا إله الا اللّه الكبير المتعال ، سبحان اللّه رب السموات « 13 » و رب العرش العظيم ، و الحمد للّه رب العالمين ، اللهم جلّ ثناءك و عزّ جارك و لا إله غيرك ، اللّهم انى اعوذ بك من فلان « 14 » و اتباعه و اشياعه من الجن و الانس ان يفرطوا على اوان يبغوا ) « 15 » .
الحكاية السابعة عشر - روايت كنند كه عبّاس بن جعفر دختر « 16 » خود را به خانهء شوهر مىفرستاد ، او را تنها « 17 » پيش خود خواند و گفت : اگر ترا مكروهى پيش آيد يا كارى از كارهاى دنيا بر تو سخت « 18 » شود و درمانده گردى « 19 » بگو « 20 » : ( لا إله اللّه الحليم الكريم ، ) [ لا إله الا اللّه العلى العظيم ] « 21 » ، سبحان اللّه رب العرش العظيم ، ( الحمد للّه رب العالمين . )
حسن بصرى - رضى اللّه عنه - گويد « 22 » چون « 23 » حجّاج بن يوسف « 24 » مرا به نزديك خود خواند و خواست كه خشمى بر من براند « 25 » ، چون « 26 »
هامش
( 1 ) - مجا ، ت ، م : مىكنيم
( 2 ) - مجا ، ت ، م : نيستيم
( 3 ) - مجا ، ت :
ديدم كه .
( 4 ) - ت : ندارد . مجا ، م ، چاپى : مرا
( 5 ) - مجا ، ت : تا ما نيز
( 6 ) - اساس : باشم
( 7 ) - ت : خويش
( 8 ) - مجا : ديدهء
( 9 ) - مجا : آن
( 10 ) - مجا : ندارد . ت : هيچ
( 11 ) - ت : باشى
( 12 ) - م : اين دعا بسيار ميگوى
( 13 ) - ت ، م : السموات السبع
( 14 ) - ت ، م : من شر فلان
( 15 ) - اين حكايت در متن عربى نيست
( 16 ) - ت ، م : چون دختر
( 17 ) - ت : بتنها
( 18 ) - م : دشوار
( 19 ) - م : ندارد
( 20 ) - م : اين دعا بسيار بگوى .
( 21 ) - ت : ندارد
( 22 ) - ت : مىگويد
( 23 ) - ت ، م : كه
( 24 ) - مجا : ندارد
( 25 ) - م : راند
( 26 ) - مجا : ندارد