در پيش او رفتم « 1 » اين كلمات بخواندم « 2 » ، خشم او ساكن شد « 3 » و مرا گفت : « اين لحظه كه به طلب تو فرستادم بر آن بودم كه گردن تو بزنم و و اين ساعت هيچكس به نزديك من دوستتر از تو نيست « 4 » . »
الحكاية الثامنة عشر - يحيى بن سليم گويد : چنين به من رسيد كه ملك الموت - عليه السّلام « 5 » - از حق - تعالى « 6 » - در خواست كرد تا به « 7 » زيارت يعقوب النّبى - عليه السلام - رود . چون دستورى « 8 » يافت بر « 9 » يعقوب سلام كرد . يعقوب - عليه السلام « 10 » - گفت : بدان خداى « 11 » كه ترا آفريد كه روح « 12 » يوسف « 13 » قبض كردهاى يا نه ؟ گفت : نى « 14 » . بعد از آن ملك الموت گفت : بياموزم ترا كلماتى كه چون بخوانى هر چه از خداى - تعالى - « 15 » بخواهى « 16 » بدهد « 17 » و كلمات اين است :
( يا ذا المعروف الذى لا ينقطع ابدا و لا يحصيه غيره ) . چون اين بگفت آن شب به روز نرسيده « 18 » كه پيراهن يوسف بياوردند . و از ازدى « 19 » روايت است كه « 20 » جبرئيل - عليه السلام - به نزديك يعقوب آمد . يعقوب از آن حالت كه در آن بود شكايت كرد . جبرئيل گفت : ترا دعايى بياموزم كه چون
هامش
( 1 ) - مجا ، م : بايستادم
( 2 ) - مجا : و اين كلمات بگفتم . م : و اين دعا كه ذكر رفت بگفتم در حال
( 3 ) - مجا ، ت : گشت
( 4 ) - م : هيچكس از اهل بيت تو نزديك من دوستر از تو نيست .
ت : هيچكس از اهل و بيت تو نزديكتر نيست .
( 5 ) - مجا : صلوات اللّه عليه
( 6 ) - ت ، م : عز اسمه
( 7 ) - مجا : كه
( 8 ) - م : دستور
( 9 ) - ت : و بر
( 10 ) - مجا ، م : ندارد
( 11 ) - ت : خدايى
( 12 ) - م : جان
( 13 ) - م : يوسف من
( 14 ) - از ت و م نقل شد . مج و مجا : ندارد
( 15 ) - مجا ، ت :
ندارد
( 16 ) - ت ، م : ميخواهى
( 17 ) - ت : بيابى . مجا افزوده : گفت آرى بگوى . ت : گفت آرى . م : گفت آرى گفت بگوى .
( 18 ) - مجا ، م : نرسيد . ت :
نكشيد
( 19 ) - مجا : از وى . م : باز از وى
( 20 ) - ت : كه گفت