و مرا معلوم نبود فرستادند و مرا حاضر كردند و موسى بن عبد الملك گفت كه « 1 » امير المؤمنين « 2 » فرموده است كه « 3 » به رقّه روى و نفقهء راه و استعداد و اخراجات « 4 » آن چند مىبايد تا از خزينه برسانند . گفتم : « سى هزار دينار « 5 » » .
در حال بفرمودند تا نقد حاضر كردند و گفتند : همين لحظه بيرون مىبايد رفت . گفتم : امير المؤمنين را وداع كنم ؟ گفتند : نه ، البتّه اجازت نيست كه هيچ توقّف كنى و سامان مراجعت وداع نه « 6 » . و موسى به تعريض مرا « 7 » مىنمود كه امير المؤمنين بر تو ساخط است و صواب « 8 » تو آنست كه هيچ مراجعت نكنى و در حال بيرون روى ، و مىگفت كه چون پادشاه بر كسى ساخط شود « 9 » مصلحت « 10 » آن بود كه هرچه « 11 » فرمايد در حال امتثال نمايد و هيچ توقّف نكند و از مراجعت با او احتراز كند و دورى از حضرت او مغتنم شمرد « 12 » . گفتم : خداى - عزّ و جلّ - لطف فرمايد و كفايت كند . و موكّلان بر من گماشتند تا در حال بيرون رفتم و من تقليد آن عمل و غيبت خويش را از حضرت بليّتى تمام و محنتى كامل شمردم ، و در حالتى بودم كه اسر و حبس بر دل من از آن حالت خوشتر بود . و چون به رقّه رسيدم نماز شام شده بود ، آواز اعرابى شنيدم كه شتر « 13 » مىراند « 14 » و اين بيت مىخواند :
هامش
( 1 ) - ت : ندارد
( 2 ) - م ، مل : امير
( 3 ) - م : ندارد
( 4 ) - ت : ندارد
( 5 ) - ت : درم
( 6 ) - ت ، م : و سامان وداع و مراجعت نى
( 7 ) - اساس : مرا
( 8 ) - ت : ثواب
( 9 ) - ت : باشد
( 10 ) - ت : مصلحت او
( 11 ) - ت : هيچ
( 12 ) - ت : و دورى از حضرت او غنيمتى بارد و سعادتى مغتنم شناسد . م : و دورى از حضرت او غنيمت شمارد و سعادتى مغتنم شناسد
( 13 ) - اساس : ندارد . ت . اشتر
( 14 ) - م . ميچراند