ساعت توبه كردم و با خداى - تعالى « 1 » - گشتم و بيزارم از خون اين « 2 » بى - گناه ، بايد كه هيچ مكروه به دو « 3 » نرسانند و او را نرنجانند . احمد بن ابى خالد شاد گشت و اندوه از سينهء او زايل گشت « 4 » و با آن كنيزك احسان فرمود « 5 » و از من منّت بسيار « 6 » داشت .
شعر « 7 » :
به گفت حاسد و بدگوى بىتفحّص و بحث * دريغ باشد اگر دوست را برنجانى
مكن تهوّر و در كارها صبورى كن * كه از تهوّر خيزد همه پشيمانى
به يك زمان « 8 » بتوان صد هزار دل آزرد * ولى « 9 » به دست نيايد دلى « 10 » به آسانى
الحكاية الخامسة عشر - احمد بن محمّد المنذر « 11 » حكايت كرد « 12 » و گفت : ابتداى رفتن من به شام و سبب علوّ « 13 » درجه و رفعت « 14 » من بدان طرف آن بود كه متوكّل به تماشاى « 15 » متنزّهى « 16 » كه آن را محمديّه مىخوانند رفته بود و كتّاب غيبت مرا فرصتى شمرده بودند و با متوكّل خلوت ساختند و مقرّر گردانيدند بر آن جمله « 17 » كه مرا به رقّه فرستد « 18 » ، و غرض ايشان آنكه من از حضرت دور افتم و چون تدبير محكم كردند
هامش
( 1 ) - مجا ، ت ، م : ندارد
( 2 ) - مجا ، ت ، م : آن
( 3 ) - ت : به وى
( 4 ) - مجا ، ت : شد
( 5 ) - م : كرد
( 6 ) - ت : ندارد
( 7 ) - م : بيت
( 8 ) - اساس : زبان
( 9 ) - ت : دلى
( 10 ) - ت : ولى . م : دگر . چاپى : يكى
( 11 ) - ت ، م و چاپى : المدبر
( 12 ) - ت : ندارد
( 13 ) - ت : علو همت
( 14 ) - ت : مرتبت من
( 15 ) - مجا ، ت ، م : به تماشا
( 16 ) - مجا ، ت : به متنزهى .
م و چاپى : به منزهى
( 17 ) - ت : ندارد
( 18 ) - مجا ، ت ، مل فرستند