ما بسيارى در آمدى و رسالت ياقوت برسانيدى و دلدارى فرا نمودى . يك روز آمد و گفت : امير سلام مىرساند و ( التماس مىكند كه ) « 1 » اگر حاجتى و درخواستى باشد انبساط فرمايند « 2 » . گفتم : « امير را سلام برسان و بگو به غايت تنگدل « 3 » و كوفته خاطر گشتهام « 4 » ، آرزو مىكند كه شرابى چند بر سماع « 5 » لطيف نوش كنم « 6 » باشد كه لحظهاى اندوه فراموش كنم . اگر اين « 7 » تفضّل بفرمايد « 8 » و ما را رهين منّت گرداند شايد . آن محبوس « 9 » با من مخاصمت نمود كه چه جاى اين سخن است و چه وقت اين آرزو « 10 » ؟
شعر : « 11 »
با آب دو ديده نيست پرواى شراب * خون مىخورم و نمىكنم راى شراب
چون ساغر سينه تا به لب خون دلست * اندر دل تنگم نبود جاى شراب
به سخن او التفات نكردم و كاتب را گفتم : رسالتى كه گفتم برسان و سفارتى « 12 » كه « 13 » فرمودم « 14 » به جاى آر . گفت : سمعا و طاعة فرمانبردارم .
و برفت و هم « 15 » در حال بازگشت و گفت : « امير مىفرمايد « 16 » كه خدمت كنم و منّت دارم هر وقت كه اشارت فرمايى . » گفتم : « اين ساعت مىبايد و اگر زودتر باشد « 17 » شايد . « 18 » » لحظهاى بگذشت طعام و شراب « 19 » و فواكه
هامش
( 1 ) - ت : گفت
( 2 ) - ت : فرمائيد . م : نمايد
( 3 ) - م : دلتنگ
( 4 ) - م : شدهام
( 5 ) - ت : سماع و شرابى چند
( 6 ) - م : شود
( 7 ) - ت : سراين
( 8 ) - ت . م : فرمايد
( 9 ) - م : محبوس ديگر
( 10 ) - م : آرزوست
( 11 ) - مجا ، ت : بيت . م ، مل : رباعى
( 12 ) - م ، مل :
سفارشى
( 13 ) - ت : ندارد
( 14 ) - مل : نمودم
( 15 ) - م : ندارد
( 16 ) - ت : فرمود
( 17 ) - مجا ، ت : بود
( 18 ) - م : مىشايد
( 19 ) - م : ندارد