و چون در سخن آمد شيرينى سخن « 1 » و فصاحت لهجهء او بر صباحت چهره و زيبايى روى « 2 » او « 3 » بيفزود . در حال
( وَ إِنْ يَكادُ )
« 21 » بر خواندم و از كمال صنع بارى - تعالى - متعجب « 4 » بماندم و گفتم : به چه حاجت قدم رنجه فرمودهاى و به چه مهم تشريف حضور ارزانى داشتهاى ؟ گفت : « بندهاى « 5 » ام مملوك « 6 » مخلوقان « 7 » و خواجهام « 8 » بر من خشم گرفته است « 9 » و مرا از پيش خويش « 10 » برانده « 11 » و گفته : هر كجا كه خواهى رو « 12 » . و من هيچكس ديگر را نمى - شناسم و هيچ جاى « 13 » ديگر نمىدانم و هرگز در خاطر من نبود كه « 14 » محتاج درگاه « 15 » ديگرى گردم تا خود را پناهگاهى « 16 » ديگر « 17 » معد « 18 » كرده بودمى و مرجعى معين كرده « 19 » .
شعر « 20 » :
ياريست كه همنفس ندارم جز او * در سينه و دل هوس ندارم جز او
هامش
( 1 ) - مل : سخنش
( 2 ) - م : ندارد
( 3 ) - مجا ، ت : ندارد
( 4 ) - ت : به تعجب . مل : عجب .
( 5 ) - مجا : ندارد . ت ، مل : بندهام . م : بنده
( 6 ) - م : مملوكم
( 7 ) - ت : خلقان . مل : به مخلوق . مجا ، م : ندارد
( 8 ) - ت :
خواجه . م : خواجه و كسان او
( 9 ) - م : گرفتهاند
( 10 ) - م ، مل : خود
( 11 ) - مجا ، مل ، م : رانده
( 12 ) - م : برو . مل : هرچه خواهى بكن و هر جا خواهى برو
( 13 ) - ت : ندارد
( 14 ) - ت : كه من
( 15 ) - م : در
( 16 ) - م : پناهگاه . مل : پناه
( 17 ) - م : معد
( 18 ) - م : ديگر
( 19 ) - مجا ، ت ، م : گردانيده . مل : نموده
( 20 ) - ت : بيت . م ، مل : رباعى . اساس : ندارد
( 21 ) - القلم ، 51